X
تبلیغات
قصة العشق لاانفصام لها...

قصة العشق لاانفصام لها...

نمونه­های زیادی از رفتار مناسب و نامناسب با پدر و مادر و آثار طبیعی آن دارم که هرکدام می­تواند درسی عبرت­آموز باشد امّا با این نوشته به این موضوع پایان می­دهم و تا همین جا اگر خداوند قلب تذکّرپذیری عنایت فرموده باشد برای اتّخاذ تصمیم جدید در برخورد با پدر و مادر کافی است.

در کتاب­های درسی دبستان ما آمده بود که پسری به طمع دست­یابی به اموال مادرش، او را کشت و جنازه­اش را به چاه منزل انداخت و وقتی از منزل خارج می­شد در نزدیکی چاه پایش به مانعی برخورد کرد و به زمین افتاد، در همین حال صدای ضعیفی از چاه به گوشش رسید که "آه فرزند نیفتی در چاه"


ادامه مطلب
[ شنبه 11 شهریور1391 ] [ 23:48 ] [ محمدعلی خواجه پیری ] [ ]

خداوند توفیقات مادی و معنوی قابل ملاحظه­ای برای مرحوم پدرم مقرّر فرموده بود، اگرچه در زمینه­ی مادی رغبتی نشان نمی­دادند و معتقد بودند عمرم بیش از این ارزش دارد که صرف توسعه­ی خارج از نیاز زندگیم شود. و وقتی در مورد این که اگر دستتان باز باشد امکان کمک بیشتری به نیازمندان برایتان فراهم می­شود می­گفتند وقتم را برای رفع مشکلات نیازمندان صرف کنم بیشتر از مسائل مادی برایشان ارزش دارد.


ادامه مطلب
[ شنبه 4 شهریور1391 ] [ 0:0 ] [ محمدعلی خواجه پیری ] [ ]

مرحوم حجّة­الاسلام­والمسلمین مولایی را از گذشته­های دور می­شناختم چون به قول معروف هم­محلّی بودیم. حضرت امام (ره) تولیت حرم حضرت معصومه سلام­الله­علیها و تولیت حرم حضرت عبدالعظیم (ع) را به ایشان واگذار کرده­بودند. اگرچه ما از ایشان روی خوش و برخورد جاذب دیده بودیم ولی بعد از واگذاری تولیت این دو حرم مقدّس شهرت داشت که فردی عصبی و تنداخلاق است. برای من پذیرش این خصوصیّت سخت بود چرا که خلاف آن را دیده بودم و ایشان در سن و سالی نبودند که پست و مقام به این شدّت روحیّاتشان را تغییر دهد. با این که بنده در استان مسئولیّت داشتم و قم نیز از شهرستان­های استان بود و طبعاً به علّت اهمیّت و ویژگی آستانه­ی مقدّسه­ی حضرت معصومه سلام­الله­علیها و ارتباطش با سازمان ها و نهادها با آن مرتبط بودیم ولی تماس­ها و امور اجرایی مشترک زیاد نبود که در این مورد بتوانم اظهارنظر کنم زیرا ارتباط بیشتر با فرمانداری قم بود نه با استانداری، تا جریانی اتّفاق افتاد که می­توانست مبنای قضاوت بنده راجع به ایشان شود.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 30 مرداد1391 ] [ 0:0 ] [ محمدعلی خواجه پیری ] [ ]

استاد بزرگوارمان مرحوم علّامه کرباسچیان در کلاس درس اخلاق در کلاس سوم دبیرستان می­فرمود: شیخ انصاری که به شیخ اعظم شهرت دارند عالمی کم­نظیر در عالم تشیّع است و شهرتی مثال­زدنی در تاریخ اسلام دارد و در حقیقت مرجعیّت عام داشته­اند. و کتب باقی مانده از ایشان هنوز منابع اصلی فقه و اصول در حوزه­های علمیّه­ی شیعه در اقصی نقاط دنیاست. ایشان مادری داشتند که به علّت کهولت سن پوست و استخوانی از او مانده بود و به علّت انواع بیماری­ها و تحمّل درد و رنج فراوان بسیار عصبی بود. شیخ پرستاری از او را شخصاً به عهده گرفته بود و تمام امورش را به تنهایی انجام می­داد. امّا مادر رنج دیده در برخورد متقابل با او بسیار تند بود ولی در کمال تعجّب شیخ در مقابل تندی و گاه اهانت­های مادر زبان به شکر و حمد خداوند می­گشود و با نشاط خاصّی از وجود نعمت مادر در درگاه الهی شکرگزاری می­کرد. برای استحمام، شیخ با آن مقام و موقعیّت مادر را کول می­کرد و به حمام می­برد و بر روی سکوی حمام می­گذاشت. دلّاک می­آمد و او را به داخل حمام می­برد و شیخ روی سکوی حمام به انتظار می­نشست تا ساعتی بعد او را بازگردانند و دوباره او را به کول می­گرفت و به منزل می­برد. مادر به علّت فشاری که به بدنش می­آمد دچار درد و ناراحتی می­شد و از شدّت عصبانیّت به پسر پرخاش می­کرد و گاه با دست به سر او می­زد ولی مرحوم شیخ با لبخند از مادر تشکر می­کرد و آرام شکر خدا را به­جا می­آورد. برای شیخ مهم این بود که رسیدگی به مادر را شخصاً انجام دهد و از امکانات فراوانی که در اختیار داشت از جمله بسیاری از بانوان علاقمند او که حاضر بودند با دل و جان از مادرش نگهداری کنند استفاده نکند چرا که خداوند می فرمایند 
"و بالوالدین احسانا"  یعنی با دست خود به پدر و مادر نیکی کنید نه توسط دیگری.

و سال­های سال برنامه­ی شیخ اعظم به همین منوال بود و کسی کمترین آثار خستگی در او ندید و هر روز او را شاکرتر یافتند تا زمانی که مادر از دنیا رفت و بزرگان بعد از دفن او به دیدن شیخ رفتند و او را در حالی یافتند که باور نمی کردند. رو به قبله نشسته بود و با صدای بلند گریه می­کرد و اشک می­ریخت. با تعجّب علّت این بی­تابی و اشک و آه را پرسیدند و پاسخی شنیدند که بر تعجّبشان افزود. شیخ فرمود: با خدای خود راز و نیاز می­کنم و می­خواهم بدانم چه کردم که این نعمت بزرگ از من سلب شد. پرسیدند کدام نعمت است که از شما سلب شده است؟ تمام زمینه های آقایی و بزرگی برای شما فراهم است و چیزی از آن کاسته نشده است. اگر منظور درگذشت مادر است که امری طبیعی است و هرکس می­میرد و ایشان که بالای 100 سال عمر موفّق داشته جای بی­تابی نیست و اگر نعمت دیگری از دست رفته مایلیم بدانیم. شیخ فرمود: آری فوت مادر طبیعی است و او نیز مانند هر انسان دیگری پایانی داشته و عمرش به سر آمده است. از این بابت ناراحت نیستم. نعمتی که از دست دادم این بود که من با تمام وجود در خدمت مادر بودم و با کمال میل هرچه لازم بود انجام می­دادم ولی مادرم بیمار بود و خسته و بدنی فرسوده و رنج دیده داشت و تحمّل خود را از درد و ناراحتی زیاد از دست می­داد و با من تندی می­کرد. من در مقابل با او خوشرویی می­کردم و به خدمتم می­افزودم و شکر خدا به جا می­آوردم و به این ترتیب برای آخرتم توشه­ای فراهم می­کردم حال نمی­دانم چه کردم که خدا این نعمت را گرفت و دیگر او نیست که خدمتش کنم و او ترشرویی کند و من ملاطفت و در عوض حسنه­ای برایم بنویسند.

تعبیر بنده این است که شیخ را این خصوصیّات شیخ اعظم کرده است چرا که کم نبوده­اند که در فقه و اصول سرآمد بوده­اند ولی شیخ انصاری نشده­اند. او خدمات علمی عظیمی به عالم تشیّع داشته است ولی آن­چه او را محبوب درگاه خداوند و عزیز دل انسان­های بیشماری کرده این خصوصیّات اوست.

رحمت و رضوان الهی بر شیخ اعظم و امثال او که راه صحیح را نشانمان داده­اند و صد افسوس که متابعت نکردیم و از این فیض عظمی باز ماندیم.

 

[ پنجشنبه 19 مرداد1391 ] [ 15:0 ] [ محمدعلی خواجه پیری ] [ ]

با یکی از دوستان قدیمی که آشنایی ما به سال­های 51 و 52 برمی­گشت برای شرکت در جلسه­ای به مسافرت رفته بودیم. ذکر خیر یکی دیگر از دوستان شد و ایشان گفت پدرشان را دیده­ای؟ پاسخ دادم: خیر؛ ولی اطلاعات نسبتاً خوبی راجع به ایشان دارم. پیشنهاد کرد به دیدارشان برویم. قرار شد اگر بین جلسات فرصتی شد دیداری با ایشان داشته باشیم. خوشبختانه فرصت یک ساعته­ای پیش آمد و ما به دفتر کار ایشان رفتیم که گفتند به علّت کهولت سن به این دفتر نمی­آیند و نشانی دفتری را که متّصل به منزلشان است دادند. اگرچه سه ربع ساعت به اذان ظهر مانده بود و هم ایشان مقیّد بودند نماز اول وقت را ترک نکنند و هم ما مایل بودیم در جماعت شرکت کنیم ولی از این فرصت هم می­شد استفاده­ی مفید کرد.


ادامه مطلب
[ یکشنبه 15 مرداد1391 ] [ 13:0 ] [ محمدعلی خواجه پیری ] [ ]

گرفتاری سختی برایم پیش آمده بود و پنهان می­ کردم. حسّ پدری عجیب است که از چهره­ ی فرزند درون او را می­خواند و در حقیقت می­ بیند و مادر از این هم حسّاس ­تر است و زودتر آگاه می­ شود. مرحوم پدرم عادت نداشتند مستقیم و شفّاف نصیحت کنند بلکه در پیشامدها و یا جریاناتی که احساس شان ایشان را وادار می­ کرد، به صورت داستان یا شرح واقعه ­ای مطلب خود را منتقل می­ کردند. در این جریان هم این­ طور شد و با ذکر خاطره­ ای بسیار زیبا سر صحبت را باز کردند و این­ گونه گفتند:


ادامه مطلب
[ دوشنبه 29 خرداد1391 ] [ 15:23 ] [ محمدعلی خواجه پیری ] [ ]

 جریانی اتّفاق افتاده بود و مرا خیلی به فکر فرو برده بود. اگر بخواهم به صورت کلّی به آن اشاره کنم، اظهارات غیرواقعی در مورد افرادی آن­ هم بر اساس گفته­ های غیر مسئولانه­ ی کسی که واقعاً در شرایطی است که اعتماد به صحبت­ هایش منطقی نیست. قضاوت­ های بدون بررسی کارشناسانه در بسیاری موارد ممکن است تا آسیب به حیثیت افراد و خانواده ­ها پیش رود.

به هر حال حتماً درک می­ کنید که در این شرایط فقط اتّفاقی غیر مادی می ­تواند آرامشی نسبی به انسان دهد. درست است که حال و هوای ماه رجب تسکین دهنده است ولی گویا شرایط استفاده از آن هم باید به نوعی فراهم شود یا بهتر بگویم که خداوند زمینه­ ای مقرّر فرماید تا از دریای رحمتش در این ماه پربرکت بتوان استفاده ­ی مطلوب کرد.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 23 خرداد1391 ] [ 18:5 ] [ محمدعلی خواجه پیری ] [ ]

از مشکلات سفرهای جمعی، اتلاف وقت به جهت حاضر نشدن برخی در قرارهای مقرّر است. اگرچه این خصوصیّت که برخی به آن بی­توجّه­اند مذموم است و به شدّت از آن نهی شده است ولی گویا از مسائل پذیرفته شده­ی سفر در کشور ما است. واقعاً ملاحظه فرمایید وقتی حدود 20 نفر ساعتی را برای برنامه­ای معیّن می­کنند و همه به آن متعهّد می­شوند امّا برخی با تأخیر زیاد و غیرقابل توجیه سر قرار حاضر می­شوند چه تبعاتی دارد! ضرر اول به هم خوردن برنامه و گاه حذف اجباری برخی برنامه­هاست و دوم این­که تلف شدن وقت سایرین که متعهّد به قول خود بوده­اند. مگر ما مایل نبودیم که یک ساعت بیشتر در حرم مطهّر به زیارت مشغول باشیم؟! ای­کاش این مورد را همه رعایت کنیم و به حقوق دیگران احترام بگذاریم.


برچسب‌ها: بغداد, حرم مطهر, بحرین, تروریست, شرایط امنیتی
ادامه مطلب
[ یکشنبه 7 اسفند1390 ] [ 15:17 ] [ محمدعلی خواجه پیری ] [ ]

در زمان غیبت صغری حضرت 4 نماینده داشتند که واسطه­ی ایشان در مسائل خاص با مردم بودند. بدیهی است که ویژگی­ها و صلاحیّت­های گوناگون آنان در سطحی بوده که شایستگی نیابت امام عصر ارواحنا فداه را داشته­اند و ضرورتی ندارد روی آن خصوصیّات بحث کنیم چرا که نمایندگی آن حضرت خود بیانگر شخصیّت آنان است.


برچسب‌ها: امام زمان, عج, نهج البلاغه, سهروردی, امام صادق, ع, سلمان فارسی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 2 اسفند1390 ] [ 19:30 ] [ محمدعلی خواجه پیری ] [ ]

خداوند به بعضی­ها لطف خاص دارد و زمینه­هایی برایشان ایجاد می­کند که به غیرحساب در پرونده­ی اعمالشان حسنات نوشته شود. یکی از نمونه­های آن که برای من بسیار عجیب و گاه باورنکردنی است حضور چهره­ای مشابه شخصی است که او را می­شناسم. در برخی موارد در عمره یا در عتبات یا مشهد مقدّس پیش آمده که آن­قدر فردی شبیه دوست یا آشنایی بوده که به سرعت رفته­ام تا او را ببینم و وقتی به او رسیده­ام با تعجّب دیده­ام فرد دیگری است و همین تصویر مشابه، باعث شده تا به صورت خاص برای او زیارت و دعا کنم. قطعاً این را فیضی برای این افراد می­دانم.


برچسب‌ها: عمره, عتبات, شفا, نماز, مسیحی
ادامه مطلب
[ شنبه 29 بهمن1390 ] [ 23:20 ] [ محمدعلی خواجه پیری ] [ ]

سیّد مرتضی و سیّد رضی:

شرح حال این دو شخصیّت برجسته­ی عالم تشیّع واقعاً شنیدنی است. از کودکی تا پایان عمر سراسر درس زندگی است.

آورده­اند که شبی شیخ مفید(ره) در خواب می­بیند که حضرت فاطمه­ی زهرا (س) دستان مبارک حسنین(ع) را گرفته و نزد شیخ آورده­اند و می­فرمایند: یا شیخ، علّمهما الفقه یعنی: ای شیخ به این دو فقه بیاموز. صبح که در مسند تدریس نشسته بود و شاگردان فراوانی در حال فراگیری بودند شیخ دید که خانمی بسیار مجلّل و باوقار دستان دو فرزندش را گرفته و نزد شیخ آمد و گفت: یا شیخ علمهما الفقه. شیخ مفید دریافت که این دو کودک وضعیّتی متفاوت از دیگران دارند؛ لذا از کرسی درس پایین آمد و  آن­ها را اکرام کرد و تمامی سعی خویش را در تربیت آنان بکار گرفت و نتیجه آن شد که هردو چه از نظر علمی و چه از نظر معنوی و علاوه بر آن از نظر سیاسی و اجتماعی سرآمد روزگار خویش شدند.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 25 بهمن1390 ] [ 17:52 ] [ محمدعلی خواجه پیری ] [ ]

در حرم و صحن مطهّر قبور بسیاری از بزرگان قرار دارد و خالی از لطف نیست که  در ادامه به برخی از آنان اشاره کنم:

-         شیخ مفید(ره): مرحوم عبدالله بن محمّد بن نعمان بن عبدالسّلام که لقب شریف مفید را حضرت صاحب­الامر(عج) به ایشان عنایت فرمودند، در سال 413 هجری قمری که در 77 سالگی از دنیا رفتند. ایشان وصیّت کردند چون بدن مطهّر امام کاظم (ع) را با آن وضع رقّت­بار تشییع کردند حاضر نیستم مراسم کفن و دفن و تشییع رسمی برای من بگیرید. لذا مرا در خانه غسل دهید و کفن کنید و در همان جا دفن نمایید که بنابر وصیّت ایشان عمل کردند. بعدها علماء و بزرگان، مکرّراً خواب­های عجیبی دیدند و مصمّم شدند ایشان را به حرم مطهّر منتقل کنند؛ لذا طی مراسم باشکوهی که نوشته­اند بیش از 80000 نفر در تشییع حضور داشتند، ایشان را از قبرشان در منزل خارج و در حالی که پس از سال­ها بدن مبارکشان کاملاً سالم بود پس از تشییعی بسیار شکوهمند در پایین پای حضرت کنار قبر استادشان مرحوم ابن قولویه دفن کردند.  


ادامه مطلب
[ شنبه 22 بهمن1390 ] [ 15:26 ] [ محمدعلی خواجه پیری ] [ ]

مشکل این بود که ما 17 نفر بودیم و کاظمین هم خارج از تصوّر ما شلوغ بود و پیدا کردن محل استراحت بسیار سخت. در کربلا به ما گفته بودند کاظمین خبری نیست و به راحتی جا پیدا می­کنید ولی این­طور نبود. قرار شد دو نفر برای یافتن محل استراحت بروند و بقیّه شام بخورند. شام هم در یکی از رستوران­های بر خیابان نزدیک حرم مطهّر ( مرغ بریان) صرف شد، بعد از یک ساعت معطّلی آن دو نفر آمدند و جایی را پیدا کرده بودند. نمی­دانم تصوّر شما از هتل و فندق در عراق چیست؟! ولی اگر مشرّف نشده و ندیده باشید قطعاً هرطور هم تصوّر بفرمایید نازل­تر از آن است. اتاقی که به ما رسید دو متر و بیست سانتی­متر در چهار متر بود و 4 تخت در آن بود. البته نه تختی که در ذهن شماست؛ بلکه چهار پایه و یک رویه از چوب معمولی مانند تخت­هایی که سابق در حیاط منزل می­گذاشتند و تابستان­ها روی آن می­نشستند بود. راجع به راهرو و سرویس بهداشتی و بقیّه موارد توضیح ندهم بهتر است. برای هر نفر 25000 تومان گرفت یعنی از ساعت 10 شب تا 11 صبح، 100هزار تومان حساب کرد. خوبی این فندق این بود که حداکثر 3 تا 5 دقیقه­ به صورت پیاده مقابل باب­القبله می­رسیدیم. توضیحاتی که دادم برای این بود که در فضای آن­جا قرار گیرید والّا برای ما که به عشق باب­الحوائج موسی­بن­جعفر و جوادالائمّه(علیهم السلام) آمده بودیم جا هم پیدا نمی­شد اهمّیّتی نداشت و در کوچه و خیابان می­ماندیم.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 بهمن1390 ] [ 15:48 ] [ محمدعلی خواجه پیری ] [ ]

   مطلب پیرامون روایاتی  بود که راجع به برآورده شدن حاجات و یا شفای بیماری­ها و ... است. مرحوم پدرم (ره) هر وقت قصد خوردن داروهای خود را می­کرد، وضو می­گرفت، به ایوان خانه می­رفت و به چهارده معصوم (ع) سلام می­داد و بر می­گشت سر سجّاده می­نشست و برای هر قرص یا کپسول ابتدا صلوات می­فرستاد، بعد بسم الله می­گفت و یک قرص بر می­داشت و می­گفت: یا شافی اِشفِ لی؛ یعنی ای شفا دهنده مرا شفا ده. از ایشان حکمت این کار را پرسیدم. گفتند: وقتی بیمار می­شوم وظیفه­ام این است که به طبیب مراجعه کنم. اگر به طبیب حاذق مراجعه کرده باشم عقل حکم می­کند داروهای تجویز شده­ی او را مصرف کنم ولی شفا و صحّت من به این مواد نیست. بلکه اوست که شفا می­دهد مگر در آیه­ی شریفه دقّت نکرده­ای که می­فرماید: یا نار کونی برداً و سلاماً علی ابراهیم. ای آتش بر ابراهیم سرد و سلامت باش و کوه آتش کمترین آسیبی به حضرت نرساند. توکّل من بر خداوند و توسّل من به ائمّه(ع) برای این است که به این مواد خاصیّت بدهند تا مرا سلامتی رسد. بسیار از این عمل حکیمانه لذّت بردم.


ادامه مطلب
[ شنبه 15 بهمن1390 ] [ 20:45 ] [ محمدعلی خواجه پیری ] [ ]

مجبور بودیم با عجله زیارت کنیم. بالای سر حضرت برای نماز زیارت خیلی جا کم است و کمتر از 20 نفر جا می­شوند، لذا نوبتی است و معطّلی دارد، اگرچه به من زود جا رسید و موفّق شدم. برای زیارت سرداب رفتم که فکر نمی­کردم تا این حد ازدحام جمعیّت باشد. عدّه­ای از مردان را راه می­دادند. صبر می­کردند زیارت کنند و سرداب تخلیه شود بعد همین تعداد خانم وارد و خارج می شدند و این کار تکرار می شد، لذا حدود 20دقیقه طول کشید.البته وقتی به سرداب مشرّف شدم علّت را دریافتم. رواق وسیعی زیر زمین ساخته­اند که از طریق اتاق تولّد حضرت قائم (عج) به سرداب وصل می شود ولی برای تکمیل عملیّات ساختمانی بسته بود لذا فقط باید از سرداب بازدید میکردیم و خارج می­شدیم و حتّی امکان خواندن نماز هم نبود.

      


ادامه مطلب
[ دوشنبه 10 بهمن1390 ] [ 23:9 ] [ محمدعلی خواجه پیری ] [ ]

خداوند تفضّل فرمود و ما ساعت یک و نیم بعدازظهر به سامرّا رسیدیم. فاصله­ی سامرّا تا بغداد 110 کیلومتر است و در حاشیه­ی دجله قرار دارد. این راه که باید حدّاکثر یک ساعته طی شود به علّت ایست و بازرسی­های متعدّد (هر5کیلومتر) قریب به 2 ساعت و نیم پیموده می­شود.نمی­دانم چرا در سامرّا حسّ عجیبی به من دست می­دهد گویا خاک مرگ بر این شهر پاشیده­اند، از در و دیوار غم و اندوه حس می­شود.این هم از مظلومیّت این دو امام بزرگوار است که در چنین فضایی در غربت باشند.


ادامه مطلب
[ شنبه 8 بهمن1390 ] [ 11:38 ] [ محمدعلی خواجه پیری ] [ ]

ساعت 4 صبح دوشنبه 26/10/90 مطابق با 22 صفر به حرم حضرت اباالفضل العباس مشرّف شدیم. خوشبختانه خیلی خلوت شده بود. در حقیقت زیارت وداع بود، یک چیزی می­گم و یک چیزی می­شنوید، ولی حقیقت غیر از این­هاست. مگر می­توان جدا شد؟! این­بار عنایت بیشتری داشتند و ما را 4 روز مهمان کرده بودند. حالا تمام شده و باید خداحافظی کنیم. جای همه­ی دوستان خالی. زیارت واقعاً دل­چسبی بود. برای همه دعا کردم و درخواست کردم به دفعات نصیب تمام علاقه­مندان شود.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 4 بهمن1390 ] [ 23:26 ] [ محمدعلی خواجه پیری ] [ ]

این مطلب را آقا غلام برایم تعریف کرد. اول آقا غلام را معرّفی کنم تا مطلب روشن­تر شود. او چندین سال آشپز این کاخ بود، البته سرآشپز بود و نفراتی تحت نظر او کار می­کردند. انصافاً آشپز قابلی هم بود. وقتی قبل از رسیدن خانواده به ساختمان رفتم، ایشان از من پرسید برای ظهر چه غذاها و چه دسرهایی آماده کنم؟ گفتم خودمان فکری می­کنیم. با تعجّب گفت: این چه فرمایشی است؟ ما حقوق می­گیریم که در خدمت شماها و خانواده­هایتان باشیم و درست نیست خانم آشپزی کنند. از او پرسیدم مگر شما برای جلسات و مراسم رسمی دولتی غذا تهیّه نمی­کردید؟ پاسخ داد: ما در خدمت خانواده­ی آقای استاندار بودیم و هرچه خانم دستور می­دادند تهیّه می­کردیم. پرسیدم برای چند نفر؟ گفت خودشان که تعداد کمی بودند ولی معمولاً مهمانان زیادی داشتند و از طرفی کارکنان کاخ هم غذا می­خواهند.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 27 دی1390 ] [ 22:0 ] [ محمدعلی خواجه پیری ] [ ]

واقعاً مایلم حالات و شرایط حاکم بر آن فضا را هنگامی که آقای خلبان با قاطعیّت گفتند راهی برای نجات نداریم مگر خداوند نظری فرماید روی کاغذ بیاورم ولی گمان نمی­کنم درصد کمی از آن را هم بتوانم منتقل کنم. قطع امید از همه­ی اسباب و ابزار مادی و توجّه به مبدأ خلقت عجیب بود. در آن جوّ غیر قابل توصیف مطالب زیادی مانند برق از صفحه­ی ذهنم می­گذشت و لابد در فکر و ذهن سایرین نیز مشابه آن می­گذشت. در آن حال یادم آمد از کسی که منکر وجود خداوند بود و خدمت معصوم (ع) رسید ــ که به گمانم حضرت امام جعفر صادق (ع) بودند ــ به این مضمون خاطرم آمد که فرمودند: در زندگیت دچار حادثه­ای شده­ای که از همه­ی ابزار و امکانات قطع امید کرده­باشی؟ عرض کرد: بلی، مسافر کشتی بودم و در دریا حرکت کردیم که دچار توفانی سهمگین شدیم به طوری که کشتی چون پر کاهی بر دوش امواج متلاطم در حال غرق بود و ما جز به مرگ نمی­اندیشیدیم. فرمودند: آیا در آن وضع امیدی در دلت وجود داشت؟ عرض کرد آری در درونم امید فرجی برای نجات داشتم با این که ظاهر امر امیدی نبود. فرمودند: همان خداوند است و در آن لحظه نهاد خدادادت تو را به سوی مبدأ خلقت و هستی یعنی خداوند رهنمون شده است. (مطالب پردازش این­جانب است نه عین کلام حضرت)


ادامه مطلب
[ شنبه 24 دی1390 ] [ 12:0 ] [ محمدعلی خواجه پیری ] [ ]

محلّه­ای بود به نام 33 دستگاه که به جهت وجود 33 منزل سازمانی به این نام مشهور شده بود. محلّه­ی خوبی بود. ساختمان­های یک طبقه با سقف شیب­دار و حیاط بزرگ که با گیاهی به نام مورد که شبیه شمشاد ماست دیوارکشی شده بود و در ورودی منزل نیز نرده­ای بود و قفل و بست محکمی هم نداشت. ارتفاع موردها قریب 1/8 متر و عرض این دیوار بیش از نیم متر بود و از بیرون هیچ دیدی به داخل نداشت. یک واحد برای استقرار ما درنظر گرفته شده بود ولی روزی که خانواده وارد می­شدند حاضر نبود، لذا مجبور شدم آنان را مستقیماً از فرودگاه به کاخ استانداری ببرم، جایی که هیچ تناسبی با زندگی و روحیّه­ی ما نداشت.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 20 دی1390 ] [ 12:0 ] [ محمدعلی خواجه پیری ] [ ]
درباره وبلاگ

محمّد علي خواجه پيري در سال ۱۳۳۱ در خانواده ای مذهبي در محله امامزاده يحيي تهران به دنيا آمد. وي در سال ۱۳۶۳ با همكاري جمعي از علاقه مندان فرهنگي به ويژه مرحوم آيت الله خوانساري دانشگاه آزاد اسلامي واحد اراك را راه اندازي كرد و درسال ۷۱ كانون عترت و قرآن كريم را در دانشگاه آزاد اسلامي پايه گذاري نمود. خواجه پيري در هشتمين دوره انتخاب خادمان قرآن كريم به عنوان خادم قرآن معرفي شد.
به نقل از روزنامه ایران
امکانات وب