سه شنبه 26/9/92

ساعت 5 بود که بیدار شدیم و به اتفاق خانواده و جناب آقای اردستانی به حرم مطهر مشرف شدیم. محل سکونت نزدیک چه فوایدی دارد. هوا نسبتاً سرد بود ولی نه طوری که اذیت شویم. نماز جماعت صبح را در صحن مطهر اقامه کردیم و برای زیارت به حرم مشرف شدیم. بسیار شلوغ و ازدحام جمعیت فوق العاده بود. خیلی زود جای مناسبی عنایت فرمودند و زیارت حضرت امام کاظم (ع) و امام جواد (ع)را قرائت کردم.

لازم به ذکر است که حرم مطهر و صحن باصفای کاظمین از حالت معنوی خاصی برخوردار است و در بین مشاهد مشرفه ممتاز است و همه به آن اعتراف دارند.

تا ساعت 7 در حرم ماندیم و برای همه دعا کردم به ویژه دعا برای همه عزیزانی که مایل اند به این صحن و سرای بهشتی مشرف شوند. عاقبت به خیری جوانان، ظهور حضرت، توفیق کسب رضایت مردم، آمرزش گناهان، سلامتی امام زمان عج، مقام معظم رهبری و همه مسلمین، شفای همه بیماران، رفع گرفتاری همه مسلمانان، نابودی دشمنان اسلام و علاوه بر آن دعا برای برآورده شدن حاجات عزیزانی که سفارش کرده بودند.

صبحانه مفصلی را جناب آقای دکتر منصور دستور داده بودند که باعث شرمندگی شد. ساعت 8 صبحانه صرف شد و خوشبختانه همه اعضای گروه حضور داشتند. موقع مرتب کردن ساک و برداشتن سفره یکبار مصرف دستم برید و بریدگی هم عمیق بود. در مسافرت این اتفاق اگرچه خیر است اما مشکل ایجاد می کند و این هم خودش مطلبی است. ساعت 10 با خانواده و جناب آقای اردستانی، نوری، موحدی نژاد و فدوی با دو تاکسی ( هر تاکسی 5000 عراقی) به مسجد جامع براثا رفتیم. این مسجد باعظمت که به دست تکفیری ها تخریب شده و به امر آیت الله العظمی سیستانی با وضع آبرومندی در حال تجدید بناست و با زیربنای بسیار وسیعی می رود تا پایگاه تبلیغی عظیمی شود تاریخی بسیار جالب و خواندنی دارد. توصیه می کنم عزیزان در کتاب شریف مفاتیح الجنان آن را مطالعه کنند. مع الاسف جز تعداد بسیار معدودی کسی از این محل بازدید نمی کند. در حالی که شرافت زیادی دارد.

در محرابی که منسوب است به حضرت علی، حضرت امام حسن و حضرت امام حسین علیهم السلام و گفته شده پس از بازگشت از نهروان در این محل اقامه نماز کردند، نماز خواندیم. از آب چاه امیرالمؤمنین که معروف به چاه منطق است برداشتیم و نوشیدیم و با دو تاکسی دیگر به حرم مطهر کاظمین مشرف شدیم. دقیقاً وقت نماز رسیدیم و خوشبختانه موفق به شرکت در جماعت شدیم. زیارت مختصری هم داشتیم که دلچسب بود. چه سرّی است که حضور در این اماکن با شرافت، آرامش مطلق به روح و جسم انسان می دهد گویی هیچ غم و غصه ای نداریم و در کمال سبکی روح در ملکوت سیر می کنیم.

به حسینیه بازگشتیم و در بدو ورود متولّی حسینیه برخورد تندی با ما داشت که مصلحت در سکوت بود. منتها به جناب آقای دکتر منصور اطلاع دادیم و ایشان تلفنی صحبت کردند. نمی دانم گفتگو چگونه بود که اوضاع به کلّی تغییر کرد و با خوشرویی صحبت کرد. گویی هیچ برخوردی نبوده است. قرار بود غذا مهمان جناب آقای دکتر منصور باشیم ولی گویا مشکلی پیش آمده بود که ساعت 4 و نیم غذای بسیار مناسبی آوردند (کباب و سالاد). بعد از غذا به حرم مشرّف شدیم (خانواده ما و خانم اردستانی با هم و من به تنهایی) نماز مغرب و عشاء و زیارت مختصری و برگشتیم. رفقا آمدند و بحث های مفیدی داشتیم. عصر با حاج عباس ابویاسر تلفنی صحبت کردم و قرار سامرا را گذاشتم. آقای دکتر منصور و عده ای معتقد بودند سامرا امن نیست و نروید و عده ای معتقد بودند مشکلی نیست. نهایتاً جلسه گذاشتیم و توافق شد مشرّف شویم. ساعت 10 و نیم همه استراحت کردند به جز 2 نفر که مشرّف شدند و 11 و نیم برگشتند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 تیر1393ساعت 12:39  توسط محمدعلی خواجه پیری | 

در بیابان و زیر آفتاب و گرد و خاک ناشی از حرکت ماشین ها و باد قرار گرفتیم. سایه اش سرد و آفتابش گرم بود. ساعت 3 همه جمع شده بودندو با خستگی فوق العاده آماده حرکت به طرف کاظمین شدیم. ربع ساعتی طول کشید تا یک ون گرفتیم که مستقیم ما را به کاظمین ببرد. بارها را بالای ماشین جا داد و با این که 9 نفره بود 11 نفر فشرده نشستیم و با معطلی که در ورودی بغداد به کاظمین به علت ترافیک پیش آمد نزدیک اذان مغرب در ورودی کاظمین و مقابل قبر ابوحنیفه بودیم. این جا شروع حلقه حفاظتی بود و فقط اتومبیل های دولتی و یا حرم حق رفت و آمد داشتند. هرچه ایستادیم ماشین نیامد لذا با بار مجبور شدیم راهی طولانی را پیاده طی کنیم.

در مسیر اذان گفتند و محلی نیز برای اقامه نماز وجود نداشت. از جایی که گنبد و گلدسته های حرم دیده شد گویا تمام رنج ها و سختی های این دو روز از بین رفت و جای آن را شادی و نشاط و انرژی پر کرد. مشکل جدیدی که پیش آمد این بود که به هیچ وجه نمی توانستم با جناب آقای دکتر منصور که برایمان محل اسکان فراهم کرده بودند تماس بگیرم. همه در کنار خیابان و نزدیک حرم ایستادندو من به جستجوی ایشان پرداختم. از هرکس می پرسیدم چیزی می گفت متفاوت با دیگری. بالاخره یکی از کشیک های حرم مطهر آدرسی داد که اگرچه پیدا کردنش مشکل بود ولی چاره ای نبود. از داخل حرم و انتظامات و ... هم پرسیدم فایده ای نداشت.

با جناب آقای موحدی نژاد دنبال آدرس رفتیم و افراد در کنار خیابان نشستند. متأسفانه تلفن همراهم را نزد خانواده جا گذاشتم و جناب آقای موحدی نژاد هم سیم کارت نداشتند. قریب یک ساعت رفتیم و چند نشانی دیگر در آن مسیر به ما دادند و معلوم شد نشانی اول درست نبوده تا این که از یک مغازه شیرینی فروشی پرسیدم که ایشان را می شناخت. البته قبلی ها هم می شناختند و ایشان شهرت خوبی دارند ولی محل سکونتشان را بلد نبودند. صاحب مغازه راهنمایی کرد و به خیابان دیگری رفتیم و اتفاقاً از فردی سؤال کردیم که ایرانی الاصل ولی مقیم کاظمین بود. خداوند خیرش دهد که دنبال آمد و به قول معروف پرسان پرسان ما را به در خانه دکتر منصور رساند و رفت. در زدیم. خواب بودند. بیدار شدند و بیرون آمدند. معلوم شد منتظر ما بوده اند ولی چون تأخیر کردیم فکر کردند شب نمی رسیم. خیلی محبت کردند پذیرایی با شیرینی و کاکائو و ...بخشی از لطف ایشان بود.

ساعت 11 شب بود. تماس گرفتند پسرشان با ماشین آمدند و خودشان هم سوار شدند. ربع ساعتی طول کشید تا به نزدیکی حرم یا به قول خودشان به سیطره (دایره حفاظتی) رسیدیم. تازه متوجّه شدیم که ایشان چه شهرتی دارد. به هر سیطره ای که می رسیدیم احترام می کردند و راه را برای ماشین باز می کردند و بالاخره با ماشین تا جلوی در حرم مطهر آمدیم جایی که ورود با ماشین ممنوع است. گفتند که چند دانشکده و مدرسه دارند و نمایندگی 11 مرجع تقلید را. با همراهان که بسیار خسته بودند سلام و علیکی کردند و خودشان از جلو و ما همراهشان پیاده رفتیم. در یکی از کوچه های مجاور حرم مطهر، حسینیه ای معظم در حال ساخت بود و در سالن هایش جمع زیادی استراحت می کردند. دفتر حسینیه را که هم گرمایش خوبی داشت (اسپیلت) و هم تماماً سنگ مرمر بود و مفروش با تمام امکانات در اختیار ما گذاشتند. حالا همه گرسنه بودند و دیروقت بود و احتمال یافتن غذا هم کم.    

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اردیبهشت1393ساعت 11:6  توسط محمدعلی خواجه پیری | 

ازدحام زن و مرد در محیطی محدود وضع نامطلوبی را به وجود آورده بود. با زحمت در سالن و راهروی دوم (یعنی پس از گذشتن از خوان اول) خانم ها را از کنار دیوار رد کردیم تا از راهی فرعی از پشت سالن بیرون رفتند و به محلی که گذرنامه ها کنترل می شد هدایت شدند. جمعیّت انبوه باید از یک در دو لنگه که یک لنگه هم باز نبود رد می شدند. شاید نیم ساعت طول کشید که در این آشفته بازار به نزدیک در رسیدم. هرگز نمی توانم فشار و ناراحتی جسمی و روحی را که به زائران وارد می شد توصیف کنم. البته عده ای نیز وحشی بازی درمی آوردند که به این فشار می افزود.

نزدیک در که رسیدم با فشار جمعیت طوری قرار گرفتم که احساس کردم دنده هایم خرد شد. واقعاً نفسم بالا نمی آمد و راه بازگشتی هم نداشتم. این وضع فقط برای من نبود. هرکسی در آن حوالی بود این وضعیت را داشت. با کمک فردی که از جهت جسمی قوی بود و با جمع کردن تمام نیرو و توانم توانستم از آن موقعیت خارج شوم و در آستانه در ورودی قرار گیرم ولی موقع وارد شدن به علّت ازدحام، ساک کوچکی که به پشت داشتم پاره شد و همه وسایلم در بین آن جمعیت روی زمین ریخت. از زیر پای جمعیت بخشی از وسایل را جمع کردم و مقداری زیر پای زائران رفت و اگر قصد برداشتن داشتم خودم زیر پاها له می شدم. با این توضیح که همین مقدار وسایل را که جمع کردم به این دلیل بود که در زاویه پشت در قرار گرفتم و چند لحظه فشار کم شد و نفسی تازه کردم.

وقتی وارد سالن (البته انبار علوفه یا دامداری بگویم بهتر است) شدم به ناچار ده دقیقه ای کناری نشستم تا هم به وضع طبیعی برگردم چون قدرت راه رفتن نداشتم و هم خانم ها را پیدا کنم. این سالن نیز دست کمی از سالن قبلی نداشت. از همه بدتر همه همدیگر را گم کرده بودند و در آن جمعیت پیدا کردن دوستان بسیار دشوار بود.

چند گیشه بود که باید گذرنامه ها را کنترل و مهر ورود می زدند. چند سال است که عقلشان نمی رسد که باید چینش آن ها چگونه باشد. سالنی را تصوّر کنید که در یک طرفش 5 گیشه باشد و در مقابل هر گیشه صفی طولانی و به هم فشرده تشکیل شده و گیشه ها نزدیک هم باشد، بنابراین صف ها نیز تقریباً در هم تشکیل شده تا می رسد به دو متری گیشه که میله های آهنی برای تنظیم صف ها گذاشته اند. راهی هم برای برگشت کسی که گذرنامه اش مهر شده وجود ندارد و باید جمعیت را بشکافد و بیرون بیاید آن هم با ساک و چمدان و کوله و ...

من و خانواده و جناب آقای اردستانی و خانواده با هم در یکی از صف ها قرار گرفتیم. زن و مرد هم در هم و فشرده بودند. خوشبختانه توانستیم طوری قرار بگیریم که خانم ها محفوظ باشند و در طول این مدت اگرچه تعدادی برای حفظ حریم خانم ها اذیت شدند ولی بحمدالله خانم ها بدون اصطکاکی با آقایان کارشان به انجام رسید و این نقطه قوّت بود. البته زائران نیز این مورد را رعایت می کردند و غیرت دینی خود را نشان می دادند.

نیم ساعت هم در این صف بودیم. مشکل خروجمان در مقابل گیشه و رفتن به عقب صف و بعد دور زدن صف ها و قطع صف های موازی برای خروج از سالن که درِ آن در کنار همین گیشه ها تعبیه شده بود. در حالی که اگر درِ انتهای سالن باز بود به راحتی جمعیت وارد خاک عراق می شد. در این جا مأموری نبود و بسیاری از افراد بدون مهر ورودی به خاک عراق وارد شدند و واقعاً بی صاحب بود. ساعت دو و نیم وارد خاک عراق شدیم.

خدا می داند در این دو ساعت بر ما چه گذشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اردیبهشت1393ساعت 10:25  توسط محمدعلی خواجه پیری | 

گرفتن تصویر مدارک، پرداختن عوارض و تهیّه مانیفیست تا ساعت ده و نیم طول کشید و فکر کردیم کارمان تمام شده است و با خوشحالی سر جاده رفتیم تا ماشین بگیریم که تازه متوجّه شدیم فاجعه عمیق­تر از آن است که تصوّر می­کردیم. تمام کوچه ها و خیابان ها و روی خاک و حتّی کنار زباله­ها جمعیت نشسته یا خوابیده بود. نمی­دانم مسئولان با غیرت در آن ساعات کجا بودند و از این وضع چه خبری داشتند؟! یقیناً در بهترین جا در حال استراحت بودند و به قول معروف گور بابای مردم. اگر بنده که عمرم را صرف کارگری نظام کرده ام و شب از روز برای پیشبرد اهداف نظام نشناخته ام و همچنان باور قلبی و عملی به نظام دارم  این طور بگویم و بنویسم، ببینید افرادی که آمادگی انتقاد و ایراد گرفتن دارند چه می­گفتند! به کسانی اهانت می­کردند که در این ماجرا مقصّر نبودند ولی بی تدبیری مسئولان این فضا را فراهم کرده بود تا به کسانی اهانت شود که تحمّل شنیدن آن را هم نداشتیم ولی آنقدر عصبی بودند که امکان دفاع وجود نداشت و وضع بدتر می شد. حقیقتاً به هیچ وجه نمی توانم حتّی بخشی از اهانتی که به این مردم عاشق اهل بیت(ع) شده را تقدیم کنم و خواننده محترم را در آن فضا قرار دهم.

سه ماشین گرفتیم آمدیم اول پل مرزی. آنجا وضع بدتر بود. هزاران نفر بلاتکلیف و سرگردان بودند. گفتند قانون جدید آمده که زوّار باید اینجا بمانند و از هر بیست نفر یک نفر مدارک را ببرد پایانه مرزی و مهر خروج بگیرد و برگردد و بقیه را با خودش ببرد و این به معنای حداقل دو ساعت معطّلی در بیابان بدون خدمات و امکانات بود. ما آنقدر خسته شده بودیم که به این قانون خودساخته مسئولان محلّی، اعتنا نکردیم و با 4 ماشین به طرف پایانه مرزی رفتیم. همه رد شدیم و کسی ایراد نگرفت ولی آقای عسکری و 2 نفر دیگر را نگه داشتند. این هم مصیبت دیگری بود لذا مجبور شدیم کسی را با مدارک بفرستیم که آنها را بیاورد که این هم بر معطّلی ما افزود. پس از اقامه نماز ساعت 1 از مرز ایران وارد مرز عراق شدیم یعنی 8 ساعت در به دری و خستگی در سرما و گرد و خاک و ...

درست است که مشقّت در این مسیر عبادت است اما نه مشکلاتی که علاج دارد و خودمان از بی تدبیری مسئولان ایجاد کرده ایم. آن مربوط به مشکلات غیرقابل اجتناب است نه این مواردی که به راحتی قابل مدیریت است. فکر می کنید در آن سوی مرز چه خبر بود؟! اگر این طرف، پایانه ای نوساز وجود داشت و با احترام نسبی برخورد می کردند آن طرف که همه چیز فاجعه بود. سوله های فاقد امکانات با گیشه های غیر استاندارد که اگر بی ادبی نباشد به گاوداری بیشتر شباهت داشت و دارد تا پایانه مرزی. چیزی که وجود خارجی نداشت نظم و انضباط بود. با زوّار مثل گله گوسفند رفتار می کردند. در محوّطه ای محدود، به علّت فشار بعضی در حال خفگی بودند و عدّه ای مصدوم و ضرب دیده. وقتی جمعیّت به اوج خود می رسید در را باز می کردند و به سوله دیگری هدایت می کردند؛ البته معلوم است که افراد با چه وضعی وارد می شدند و زیر دست و پای افراد چه می گذشت!! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 فروردین1393ساعت 11:29  توسط محمدعلی خواجه پیری | 

هوا خیلی سرد بود. وقتی از ماشین پیاده شدیم با منظره ای مواجه شدیم که حتّی تصوّرش را هم نمی کردیم. در محوطه ای باز، یک مسجد کوچک دو طبقه ساخته بودند و با فاصله بسیار زیاد چند کانکس نصب شده بود. سرویس بهداشتی کوچکی هم در ضلع دیگر این زمین احداث شده بود. محوّطه هم با باران شب قبل گل و شل بود. دستشویی ها کثیف و مملو از جمعیّت بود. در این زمین وسیع که بهتر است به آن بیابان بگویم هزاران نفر اعم از کودک، زن، پیرمرد، پیرزن و ... بساط کرده بودند و در سرما می لرزیدند. کسی از قبل تصوّر این محیط و علاوه بر آن سرما و سوز را نداشت لذا وسایل لازم همراه نداشتند.

مسجد حتّی امکان قدم برداشتن در تمام زیر سقف را نداشت یعنی به قول معروف کیپ تا کیپ خوابیده بودند و عدّه ای که جای خواب نداشتند پتویی روی خود انداخته و زانو در بغل نشسته بودند. بوی بد عرق و دم هوا آزاردهنده بود. با چه زحمتی وضو گرفته بودیم و از سرما می لرزیدیم ولی امکان ورود به مسجد را نداشتیم. اذان گفتند ولی نمی شد نماز اقامه کرد. در گوشه ای نماز جماعت مختصری برگزار شد ولی ما جا پیدا نکردیم و کسانی که خوابیده بودند حاضر نبودند از جای خود برخیزند و امکان برگزاری نماز جماعت را فراهم کنند. متأسفانه عدّه ای برای نماز بلند نشدند. بالاخره در گوشه ای جا پیدا کردم و نماز خواندم. در طبقه بالا که خانم ها مستقر بودند وضع نظافت بدتر بود.

عدّه ای می گفتند سه روز است در این بیابان سرگردانیم و منتظریم ویزای ما از تهران برسد. هرچه بگویم و بنویسم از وضع اسفناک آن محل کم گفته ام. واقعاً اهانت به زائر امام حسین (ع) و حتّی شهروند ایرانی بود. صبر کردیم تا ساعت 8 صبح شود و کانکس ها باز شوند تا بتوانیم مقدّمات خروج را فراهم کنیم. وضع ما بهتر از بقیه بود یعنی جزء کسانی بودیم که ویزا داشتیم و نیازی به انتظار در مرز نداشتیم. دو نفر مأمور شدند کارهای اداری را پیگیری کنند و بقیه سرگردان در بیابان، هر کسی در گوشه ای نشسته یا ایستاده بود. البته هیچ جایی برای نشستن این جمعیّت انبوه پیش بینی نشده بود. تابلوهای راهنما وجود نداشت و هرکس از دیگری می پرسید چه کند و کجا رود. مقابل کانکس ها صفی طولانی تشکیل شده بود. یک مرحله گرفتن فتوکپی بود که یک کانکس با یک دستگاه کند و فرسوده پیش بینی شده بود. 45 دقیقه در صف کپی ایستادیم.

گفتند باید لیست 20 نفره تهیّه کنید. ما 11 نفر بودیم لذا باید 9 نفر دیگر از مردم را انتخاب و به لیست خودمان اضافه می نمودیم که این کار نیز با مراجعه به زوّار و خواهش و تمنّا انجام شد.     

+ نوشته شده در  جمعه 15 فروردین1393ساعت 15:27  توسط محمدعلی خواجه پیری | 

دوشنبه25/9/92

آقای فدوی آخرین اقدامات را نیز انجام دادند و همه حساب و کتاب ها را تحویل آقای اردستانی دادند. البته بالاخره 11 نفر شدیم و 5 نفر حذف شدند یا به علّت انصراف از سفر و یا به جهت تبدیل وسیله به هواپیما. بلیط های اضافی را به همان قیمت به چند نفر دادیم که آنها هم عازم کربلای معلّی بودند. راننده خوب و منظّمی بود. شکر خداوند هم وسیله خوب بود و هم راننده منضبط. ساعت 4 و ربع صبح به شهر ایلام رسیدیم. تقریباً نیم ساعت مانده به شهر ایلام در گردنه های منتهی به شهر بارها مناظر زیبایی از شهر که با چراغ های فراوان، زیبایی خاصّی داشت نظرمان را جلب کرد البته بیشتر مسافران خواب بودند. این جاده اگرچه کوهستانی است و خطرات خاصّ خودش را دارد ولی در روز جلوه های طبیعت، فوق العاده زیبایش کرده و در شب با چراغ های شهری جلوه های ویژه دارد. آسمان زیبا و پرستاره مسیر نیز بیننده را تا دوردست های آسمان می برد و انسان ناخودآگاه می گوید "فتبارک الله احسن الخالقین"

ساعت 4و ربع پیاده شدن از اتوبوس و بار و بندیل ها را تحویل گرفتن و کرایه کردن ماشین دیگر خود حال و هوای مخصوصی دارد که باید تجربه کرد و قابل توصیف نیست به خصوص که هوا حسابی سرد هم باشد. وقتی پیاده شدیم معلوم شد اغلب زائر کربلای حسینی هستند و قصد عزیمت به مهران را دارند. خوشبختانه کنار اتوبوس و در خیابان جانبی تعداد کافی سواری مناسب آماده بود که بلافاصله سه سواری سمند و پژو گرفتیم و 11 نفری به طرف مهران حرکت کردیم. مسیر طولانی نیست لذا 50 دقیقه بیشتر طول نکشید که به ورودی شهر مهران رسیدیم. 

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1392ساعت 14:3  توسط محمدعلی خواجه پیری | 
یکشنبه24/9/92

قبلاً گفته بودم که اگر کسی یک سال در مراسم اربعین کربلا شرکت کند نمی­ تواند سال های بعد بی تفاوت باشد. اگر توفیق هم نصیب نشود تمام مدّت فکر عاشق، نجف تا کربلاست.در موکب ها، در مراسم عزاداری، در میان سیل جمعیّت، در حرم مولا امیرالمؤمنین (ع)، در حرم قمر بنی هاشم، در حرم ارباب و در جای جای این سرزمین مقدّس که به عطر قدوم آل الله معطّر شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1392ساعت 9:37  توسط محمدعلی خواجه پیری | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1392ساعت 11:10  توسط محمدعلی خواجه پیری | 

دو سال پیاپی توفیق داشتیم که عرفه را در زیر قبّه مبارکه حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السّلام) باشیم، کسانی که این لحظات را درک کرده اند می دانند که چگونه نزدیک این ایّام دل هوایی می شود و جز به زیارت نمی اندیشد. امسال هم مصمّم بودیم لذا تا سازمان حج اعلام ثبت نام کرد، ما هم نام نویسی کردیم، بنده و خانواده و پسرم حسین آقا. به قول معروف دل تو دلمان نبود که نتیجه قرعه کشی چه خواهد بود. بالاخره انتظار سر رسید و پیامک آمد که انتخاب شدیم آن هم اولویّت اول، امّا به علّت مشکلات ارزی نحوه اقدام را اعلام نکردند و همچنان نگران بودیم. تا این که اعلام شد به کاروان ها مراجعه کنید امّا هزینه ها خارج از انتظار بود و تقریباً دو برابر شده بود. حسین آقا که گفت به علّت مشکلات درسی نمی تواند همراه ما باشد و انشاءالله اربعین همراهی میکند. خانم هم به علّت سمینار مدیران مدارس در مشهد و علاوه بر آن اعتراض به قیمت اعلام انصراف کردند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 16 آذر1392ساعت 22:32  توسط محمدعلی خواجه پیری | 

در اراک با مشکل جدّی مواجه شده بودم. بنی صدر با صدور حکم استانداری بنده موافقت نمی کرد و در حقیقت ما را عنصر مطلوب نمی دانست امّا در مقابل وزیر محترم کشور حضرت آیة الله مهدوی کنی هم با استعفای بنده موافقت نمی کردند. وضع هم بحرانی بود. گروهک ها هر روز مشکل می آفریدند و نیروهای از جان گذشته ی انقلابی و مردم در صحنه در مقابلشان سدّی محکم بودند. بنده با حکم سرپرستی کار می کردم و کسانی که با این اصطلاحات آشنا هستند می دانند که حکم سرپرستی قوّت حکم اصلی را ندارد و در ذهن مردم این طور جا افتاده است که هر آن احتمال می رود که فرد جایش را به مسئول اصلی بدهد. نهایتاً خدمت وزیر محترم کشور رسیدم و ایشان تلفنی با بنی صدر صحبت کردند ولی تا اسم مرا بردند فریادش بلند شد که این ها چماق به دست هستند و اهانت های تندی هم کرد. به قدری عصبانی بود که صدایش تا 2 متری که نشسته بودم می آمد. چون مذاکره نتیجه ای نداشت با اصرار بنده وزیر محترم کشور استعفای بنده را پذیرفتند و این به سود مردم استان هم بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1392ساعت 21:23  توسط محمدعلی خواجه پیری | 

همه می­ دانستند چقدر به گشایش امور مردم همّت داشت. البته نسل این­ها این­طور بودند. آن­قدر در مورد شهید حاج مهدی عراقی شنیده بودم و البته به خاطر هم دارم که نمی­دانم کدام ­یک را برای وب انتخاب کنم. یک عمر در محضر خداوند خدمت به خلق کردن ساده نیست. ایشان نیز از همان نسل و یار قدیمی مرحوم شهید عراقی بود. نسل گذشته ارتباطشان با هم به­ گونه­ ای دیگر بود. در راه خدا رفاقت داشتند و به منافع فردی و گروهی خود در رفاقت نمی­ نگریستند، لذا در واقع مثل هم بودند. برادرشان نقل کردند که سه روز قبل به دیدنشان آمدم.معترض بودند که در بیمارستان مانده ­اند و می ­گفتند اگر بیرون بروم حدّاقل مشکل چند نفر را حل می ­کنم و این­جا کاری از من ساخته نیست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1392ساعت 19:27  توسط محمدعلی خواجه پیری | 

همه­ ی مقدّمات تشرّف به عتبات عالیات فراهم شده ­بود و فکر می­ کردیم خداوند روزی ما فرموده که روز عرفه را در زیر قبّه­ ی مبارکه­ ی حضرت اباعبدالله ­الحسین (علیه­ السّلام) دعاگوی همه­ ی ارادتمندان به محضرشان باشیم. چون والده­ ی مکرّمه میل عجیبی به زیارت حضرت داشتند با ایشان در میان نگذاشته­ بودیم، چون وضعیّت جسمی ایشان برای چنین سفری مناسب نبود.

با خانواده شب پنج­شنبه 17/7/92 به دیدارشان رفتیم تا هم روحیّه بگیریم، هم بررسی کنیم که شرایط خداحافظی فراهم هست یا نه. با این که بعد از مراجعت از بیمارستان درد و ناراحتی زیادی داشتند ولی آن شب ضعف شدید دیدیم و درد کمتر، با خوش­رویی استقبال کردند و همان­طور که در بستر بودند به خوبی تحویل گرفتند. مثل همیشه که نگران فرزندان بودند پرسیدند دندانت را چه کردی؟ گفتم شما نگران ما نباشید ان­شاءالله حل می­شود.از دخترم که برای فرصت مطالعاتی به کانادا رفته­ اند سؤال کردند و گفتند چرا هرکدام از بچه­ ها جایی رفتند و متفرّق شدند؟ گفتم طبیعت زندگی این است درست مثل فرزندان شما که هرکدام جایی و کاری و شما در منزل تنها. ایشان گفتند آری همیشه همین­طور بوده است. اگرچه خواهر کوچک ما هم ­منزل با مادر است و بسیاری از امورشان با اوست و هر شب هم یکی از برادران نزد ایشان می­ مانند امّا معلوم بود از این که آن خانواده­ ی پرجمعیّت که روزی سفره ای بزرگ گسترده می­شد متفرّق شده­ اند خشنود نیستند. چند سال همه با هم زندگی می­ کردیم و در 6 طبقه زندگی مشترک داشتیم و در سال 72 از هم جدا شدیم.

وقتی دیدم نگران دخترم در کانادا هستند شماره­ ی او را گرفتم و خوشبختانه به­ گوش بود. چند جمله ­ای صحبت کردند و طبق معمول گفتند مامان نمی­خوای برگردی؟ او هم خوش و بشی کرد و تلفن تمام شد. خشنودی در چهره ­شان نمایان بود. برخوردشان با همه­ ی فرزندان و نوادگان همین­طور بود. ناگفته نماند که آن­ها هم همگی علاقه ­ی شدیدی به مادر داشتند و عزّتش کاملاً محفوظ بود.

دختر آخرم با شوهرشان آمدند و یک دسته­ ی گل و مقداری انار شیرین برایشان آوردند. مادر ازدسته­ ی گل خوشحال شدند و تشکّر کردند، ضمناً از او عذرخواهی کردند و گفتند مرا ببخشید. دخترم پرسید چرا؟ گفتند خیلی اذیّتتان کردم. موقع ترک منزل، دخترم به خانواده گفت: دلم نمی­ آید بروم، احساس می­کنم دیگه مامانی را نمی­بینم. چون امکانات گرفتن آب انار نبود، قرار شد فردا آب انار را بیاورند، امّا وقتی آوردند لحظاتی قبل از آن چشم از جهان فروبسته بودند.

احساس خستگی کردند و گفتند ساعت 12 است و می­خواهم بخوابم. گفتم مادر ساعت 9 است. ناراحت شدند که من اشتباه نمی­کنم. وقتی این­طور دیدیم من و خانم و اخوی کوچک­تر از من که سال­ هاست در هند به خدمت مشغول­ند به اتاق دیگر رفتیم و چراغ را خاموش کردیم. چند دقیقه ­ای نگذشت که صدا کردند ــ خاطرم نیست که گفتند مهدی جون یا علی جون ــ به ­هر حال رفتیم ببینیم چه کاری دارند و اخوی جلوتر وارد شدند. پرسیدند علی رفت؟ اخوی گفتند نه، هستند. گفتند بگویید بیایند. نزدشان رفتم گفتند ببخشید من اشتباه کردم ساعت 9 و ربع بود و من تشخیص ندادم. بمانید. گفتم بخوابید باز می ­آییم که گفتند شب تشریف داشته­ باشید. چون اصرار داشتند با اخوی و خواهرم بیست دقیقه­ نشستیم و خداحافظی کردیم.

فضا برای طرح سفر به عتبات آماده نبود لذا چیزی نگفتم. نمی­دانم چرا با این که حتّی چمدان­ ها را بسته بودیم و ساعت 6 صبح پرواز داشتیم به دلم افتاد سفر را لغو کنم. با اخوی مطرح کردم گفتند بروید ان­شاءالله برمی­گردید و والده خبر نمی­شود. ولی صحبت ایشان هم با تردید بود. با خانم مطرح کردیم، ایشان هم عقیده به لغو سفر داشتند با این که مرخّصی گرفته بودند و مدرسه را به سایرین سپرده بودند و کار تمام بود.

از منزل که بیرون آمدیم مصمّم شدیم که سفر را لغو کنیم عنوانش این بود که با شرایط فعلی مادر بمانیم که فشار بر بقیّه وارد نشود و ما هم کمک کنیم. به آژانس در خیابان سهروردی رفتیم ولی سیستم خراب بود و ساعت 12 به مهرآباد رفتیم و بلیط ها را پس دادیم. نه من و نه خانم هیچ­کدام از لغو سفر ناراحت نبودیم چون یقین داشتیم اگر در خدمت مادر باشیم هم اجر زائر عرفه را می­ بریم و هم ثواب خدمت به مادر را. البته دلمان کربلا و نجف و کاظمین و سامرا بود ولی کار درستی کرده بودیم.

پزشکان معالج ایشان گفته بودند به علّت شدّت بیماری در ماه­ های باقی­مانده از عمرشان دردهای شدید عارض می­ شود لذا متادون تجویز کرده و میزان آن را به خودمان سپرده بودند که براساس درد، دوز دارو را افزایش دهیم و ما نگران درد و رنج شدید و طولانی ایشان بودیم. شب را با حال خاصّی سپری کردیم. چون آرامشی در صورتشان بود که مدّت­ها این­طور ندیده بودیم. صبح زود اخوی که شب را با ایشان بود تماس گرفتند و گفتند که دیشب شرایط خوبی نداشتند و حالا هم وضع معمولی ندارند. پرسیدم یعنی حالت رفتن دارند؟ پاسخ دادند نه ولی شرایط خاصّی است که باید از نزدیک ببینید. فوراً با خانواده حرکت کردیم و ساعت 10 صبح منزل مادر بودیم. بقیّه هم یا آمده بودند یا در راه.

اخوی گفتند: از دیشب تا به ­حال میلی به غذا نداشته ­اند و چیزی نخورده­اند امّا وقتی پرسیدم آب تربت میل دارید با ذوق گفتند آری و اضافه کردند که از آب دعای خودم هم به آن اضافه کنید. این آب دعا هم داستانی دارد؛ ایشان در حقیقت پس از قرائت قرآن به آن می­دمیدند، آب زمزمی که حاصل صدها ختم قرآن و تعداد بی­شماری صلوات بر پیامبر اکرم و معصومین (علیهم­السّلام) بود. این آب دعا در صبح و کمی آب کمپوت، آخرین سهم ایشان از دنیای خاکی بود.

صورتشان حالت عجیبی پیدا کرده بود، گویا سال­ها بیماری نداشته­ اند. چند بار گفتند کلافه­ ام. سرد و گرم می­شدند رواندازی می­انداختیم می­گفتند بردارید گرم است. برمی­داشتیم می­گفتند سردم شده­است، امّا حدود ساعت 11 آرام شدند و زیر لب ذکر می­گفتند. بچه­ ها را یکی یکی به بهانه­ای صدا کردند. عبّاس جون ایشان رفتند و پرسیدند کاری دارید؟ گفتند چه کنم؟ اخوی پرسیدند می­خواهید بیمارستان برویم؟ گفتند برویم. استخاره کردیم پاسخ دادند: رنج و زحمت دارد و فایده ­ای مترتّب نیست. تلفن همراه من اذان گفت به نام مبارک پیامبر(ص) که رسید صلوات فرستادند. نام مبارک امیر مؤمنان شنیده شد صلوات­ الله و سلامه علیه گفتند. اذان تمام شد. گفتم مادر نماز ظهر بخوانیم. گفتند آری. همان­طور که خوابیده بودند شروع به نماز کردم. با دقّت نماز ظهر را خواندند. در همین حال با توجّه به روشنی چهره­ ی ایشان، احتمال رفتن امّا رفتنی باشکوه و جلال را می­دادیم، لذا خواهر بزرگ­تر عدیله شروع کردند و ایشان بادقّت گوش می­کردند، امّا دو جا گفتند ساکت باشید و حرفی نزنید. حالا چه می­دیدند که ما نمی­دیدیم خدا می­داند!

یکی از برادران هنگامی­که ایشان را در این حال دیدند به من گفتند: از مادر بخواه برای ما دعایی کند، من هم به ایشان گفتم در حق فرزندانتان دعایی کنید. اول گفتند نمی­توانم، امّا بعد از چند لحظه گفتند:خدا عاقبتتان را به خیر کند.

در این موقع باز گفتند: چه کار کنم؟ گفتم مادر، عبّاس آقا دکتر خبر کرده، گفتند: نه مادر، دیگر فایده­ ای ندارد، من دارم می­روم و این جملات را با آرامش وصف­ ناشدنی گفتند.

همشیره دعا را ادامه دادند. گفتم مادر نماز عصر را بخوانیم. گفتند نه خسته­ ام کمی صبر کن. امّا گویا نگران باشند 7 یا 8بار گفتند نمی­توانم و هربار می­گفتم مادر من نگفتم بخوانیم استراحت کنید خستگی که رفع شد می­خوانیم ولی باز تکرار می­کردند،حالتی که هم می­خواستند نماز از دست نرود هم قدرتی نداشتند و نگران بودند. گفتند دست­های مرا بگیر و قبل از آن نیز به دو برادر دیگرم این را گفته بودند و دستشان در دست ما بود. جالب این­که دو بار گفتند خوب نیست من خوابیده ­ام و این همه مهمان برای دیدن من آمده است مرا بلند کنید بنشینم. گفتیم مادر به جز ما کسی نیست ولی تعجّب می­کردند که چرا ما جمعیّت را نمی­بینیم. وقتی ایشان را نشاندیم برخلاف قبل که درد شدیدی احساس می­کردند این بار هیچ گلایه­ ای از درد نکردند و وقتی نشستند به طرف جمعیّتی که می­دیدند سر خم کردند و احترام نمودند. دیگر برای ما مسلّم بود که لحظه­ ی دیدار با معبود فرارسیده است امّا چه زود و چه زیبا! پس نظر پزشکان چه شد؟! دردهای شدید و از پا درآورنده­ی پیش­بینی شده چه شد؟!

گفتم مادر زیارت عاشورا بخوانیم گفتند آری. عجیب حالت آرام و دیدنی در چهره­ ی ایشان مشاهده می­شد. همه می­گریستند و بر فضا حالتی وصف­ ناشدنی حاکم شده بود. عروس­ ها چون کسی که مادر از دست داده اشک می­ریختند و نوه­ ها اختیاری از خود نداشتند. قبل از شروع زیارت خانمی آمد و سرم قندی وصل کرد از ایشان هم تشکّر کردند. گفتند این خانم متدیّنه که به منزلشان رفته بودند و مادرشان پرسیده بودند کجا بودی گفته بودند برای وصل کردن سرم به مادری رفته بودم که مانند گلوله­ای از نور در بستر بود.

همه ­ی چشم­ها به ایشان دوخته شده بود. پرسیدیم زیارت عاشورا بخوانیم؟ گفتند: آری. پسرم حسین آقا زیارت عاشورا می­خواند و ایشان آرام آرام همراهی می­کردند و همه می­گریستند. ناگهان گویا حالشان کاملاً خوب شد چشم را کاملاً باز کردند و برخلاف قبل که رمق کمی داشت چشم روشنی خاصّی داشت. به اطراف نگاه کردند و به­ خصوص به در اتاق کمی خیره شدند، نفس عمیقی کشیدند و چشم بر هم گذاشتند. واقعاً لحظه­ ی دیدنی بود از ملاقات بنده­ای با روحی آرام با معبود مهربان خویش.

نکته ­ای زیبا که مدّت­ها ذهن مرا مشغول به خود کرده بود صحبتی بود که شبی با ایشان داشتم . گفتم مادر در دفترچه­ای که قریب 800 ختم قرآنت را نوشته­ اید بارها به نیّت حضرت عزرائیل ختم قرآن داشته ­اید علّتش چیست؟ چرا برای بقیّه ­ی ملائک به نیّت ملک مقرّب خوانده­ اید و برای حضرت عزرائیل به صورت مستقل. پاسخ دادند مادر در آن لحظه که هیچ کس به دادم نمی­رسد با ایشان کار دارم. این همه ختم قرآن به نیّت او کردم که آن لحظه ملاحظه­ ام را بکند.و چه معامله­ ی سودمندی. چه منفعتی بالاتر از این­که خداوند متعال به این ملک مقرّب زیباچهره اجازه دهد به بنده­اش آسان بگیرد و روح بزرگش را به آرامی و با شکوه خاصّی به آسمان­ها برد. حضرت عزرائیل نیز به وعده وفا کرد. شاید لحظه­ای که به در اتاق خیره شد ایشان را دید و با اطمینان و بدون دغدغه چشم برهم گذاشت.

خداوندا روح او و ارواح مطهّر مؤمنین و مؤمنات را با انبیاء و اولیاء محشور فرما.

در پایان اگر عمری باشد و توفیق رفیق راه شود دفترچه­ ی ختم قرآن ایشان را با توضیحاتی که شنیدنی است بر روی وبلاگ تقدیم خواهم کرد.

در این دفتر فقط در 20 سال آخر عمر بابرکتش 23 ختم قرآن کریم با عناوین : اموات بی­کس، اموات بی­بانی، مردم بی­بانی، اموات بی­وارث و ... دارد.


برچسب‌ها: مادر, عتبات عالیات, ختم قرآن, زیارت عاشورا, نماز
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1392ساعت 22:2  توسط محمدعلی خواجه پیری | 

نمونه­های زیادی از رفتار مناسب و نامناسب با پدر و مادر و آثار طبیعی آن دارم که هرکدام می­تواند درسی عبرت­آموز باشد امّا با این نوشته به این موضوع پایان می­دهم و تا همین جا اگر خداوند قلب تذکّرپذیری عنایت فرموده باشد برای اتّخاذ تصمیم جدید در برخورد با پدر و مادر کافی است.

در کتاب­های درسی دبستان ما آمده بود که پسری به طمع دست­یابی به اموال مادرش، او را کشت و جنازه­اش را به چاه منزل انداخت و وقتی از منزل خارج می­شد در نزدیکی چاه پایش به مانعی برخورد کرد و به زمین افتاد، در همین حال صدای ضعیفی از چاه به گوشش رسید که "آه فرزند نیفتی در چاه"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1391ساعت 23:48  توسط محمدعلی خواجه پیری | 

خداوند توفیقات مادی و معنوی قابل ملاحظه­ای برای مرحوم پدرم مقرّر فرموده بود، اگرچه در زمینه­ی مادی رغبتی نشان نمی­دادند و معتقد بودند عمرم بیش از این ارزش دارد که صرف توسعه­ی خارج از نیاز زندگیم شود. و وقتی در مورد این که اگر دستتان باز باشد امکان کمک بیشتری به نیازمندان برایتان فراهم می­شود می­گفتند وقتم را برای رفع مشکلات نیازمندان صرف کنم بیشتر از مسائل مادی برایشان ارزش دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1391ساعت 0:0  توسط محمدعلی خواجه پیری | 

مرحوم حجّة­الاسلام­والمسلمین مولایی را از گذشته­های دور می­شناختم چون به قول معروف هم­محلّی بودیم. حضرت امام (ره) تولیت حرم حضرت معصومه سلام­الله­علیها و تولیت حرم حضرت عبدالعظیم (ع) را به ایشان واگذار کرده­بودند. اگرچه ما از ایشان روی خوش و برخورد جاذب دیده بودیم ولی بعد از واگذاری تولیت این دو حرم مقدّس شهرت داشت که فردی عصبی و تنداخلاق است. برای من پذیرش این خصوصیّت سخت بود چرا که خلاف آن را دیده بودم و ایشان در سن و سالی نبودند که پست و مقام به این شدّت روحیّاتشان را تغییر دهد. با این که بنده در استان مسئولیّت داشتم و قم نیز از شهرستان­های استان بود و طبعاً به علّت اهمیّت و ویژگی آستانه­ی مقدّسه­ی حضرت معصومه سلام­الله­علیها و ارتباطش با سازمان ها و نهادها با آن مرتبط بودیم ولی تماس­ها و امور اجرایی مشترک زیاد نبود که در این مورد بتوانم اظهارنظر کنم زیرا ارتباط بیشتر با فرمانداری قم بود نه با استانداری، تا جریانی اتّفاق افتاد که می­توانست مبنای قضاوت بنده راجع به ایشان شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1391ساعت 0:0  توسط محمدعلی خواجه پیری | 

استاد بزرگوارمان مرحوم علّامه کرباسچیان در کلاس درس اخلاق در کلاس سوم دبیرستان می­فرمود: شیخ انصاری که به شیخ اعظم شهرت دارند عالمی کم­نظیر در عالم تشیّع است و شهرتی مثال­زدنی در تاریخ اسلام دارد و در حقیقت مرجعیّت عام داشته­اند. و کتب باقی مانده از ایشان هنوز منابع اصلی فقه و اصول در حوزه­های علمیّه­ی شیعه در اقصی نقاط دنیاست. ایشان مادری داشتند که به علّت کهولت سن پوست و استخوانی از او مانده بود و به علّت انواع بیماری­ها و تحمّل درد و رنج فراوان بسیار عصبی بود. شیخ پرستاری از او را شخصاً به عهده گرفته بود و تمام امورش را به تنهایی انجام می­داد. امّا مادر رنج دیده در برخورد متقابل با او بسیار تند بود ولی در کمال تعجّب شیخ در مقابل تندی و گاه اهانت­های مادر زبان به شکر و حمد خداوند می­گشود و با نشاط خاصّی از وجود نعمت مادر در درگاه الهی شکرگزاری می­کرد. برای استحمام، شیخ با آن مقام و موقعیّت مادر را کول می­کرد و به حمام می­برد و بر روی سکوی حمام می­گذاشت. دلّاک می­آمد و او را به داخل حمام می­برد و شیخ روی سکوی حمام به انتظار می­نشست تا ساعتی بعد او را بازگردانند و دوباره او را به کول می­گرفت و به منزل می­برد. مادر به علّت فشاری که به بدنش می­آمد دچار درد و ناراحتی می­شد و از شدّت عصبانیّت به پسر پرخاش می­کرد و گاه با دست به سر او می­زد ولی مرحوم شیخ با لبخند از مادر تشکر می­کرد و آرام شکر خدا را به­جا می­آورد. برای شیخ مهم این بود که رسیدگی به مادر را شخصاً انجام دهد و از امکانات فراوانی که در اختیار داشت از جمله بسیاری از بانوان علاقمند او که حاضر بودند با دل و جان از مادرش نگهداری کنند استفاده نکند چرا که خداوند می فرمایند 
"و بالوالدین احسانا"  یعنی با دست خود به پدر و مادر نیکی کنید نه توسط دیگری.

و سال­های سال برنامه­ی شیخ اعظم به همین منوال بود و کسی کمترین آثار خستگی در او ندید و هر روز او را شاکرتر یافتند تا زمانی که مادر از دنیا رفت و بزرگان بعد از دفن او به دیدن شیخ رفتند و او را در حالی یافتند که باور نمی کردند. رو به قبله نشسته بود و با صدای بلند گریه می­کرد و اشک می­ریخت. با تعجّب علّت این بی­تابی و اشک و آه را پرسیدند و پاسخی شنیدند که بر تعجّبشان افزود. شیخ فرمود: با خدای خود راز و نیاز می­کنم و می­خواهم بدانم چه کردم که این نعمت بزرگ از من سلب شد. پرسیدند کدام نعمت است که از شما سلب شده است؟ تمام زمینه های آقایی و بزرگی برای شما فراهم است و چیزی از آن کاسته نشده است. اگر منظور درگذشت مادر است که امری طبیعی است و هرکس می­میرد و ایشان که بالای 100 سال عمر موفّق داشته جای بی­تابی نیست و اگر نعمت دیگری از دست رفته مایلیم بدانیم. شیخ فرمود: آری فوت مادر طبیعی است و او نیز مانند هر انسان دیگری پایانی داشته و عمرش به سر آمده است. از این بابت ناراحت نیستم. نعمتی که از دست دادم این بود که من با تمام وجود در خدمت مادر بودم و با کمال میل هرچه لازم بود انجام می­دادم ولی مادرم بیمار بود و خسته و بدنی فرسوده و رنج دیده داشت و تحمّل خود را از درد و ناراحتی زیاد از دست می­داد و با من تندی می­کرد. من در مقابل با او خوشرویی می­کردم و به خدمتم می­افزودم و شکر خدا به جا می­آوردم و به این ترتیب برای آخرتم توشه­ای فراهم می­کردم حال نمی­دانم چه کردم که خدا این نعمت را گرفت و دیگر او نیست که خدمتش کنم و او ترشرویی کند و من ملاطفت و در عوض حسنه­ای برایم بنویسند.

تعبیر بنده این است که شیخ را این خصوصیّات شیخ اعظم کرده است چرا که کم نبوده­اند که در فقه و اصول سرآمد بوده­اند ولی شیخ انصاری نشده­اند. او خدمات علمی عظیمی به عالم تشیّع داشته است ولی آن­چه او را محبوب درگاه خداوند و عزیز دل انسان­های بیشماری کرده این خصوصیّات اوست.

رحمت و رضوان الهی بر شیخ اعظم و امثال او که راه صحیح را نشانمان داده­اند و صد افسوس که متابعت نکردیم و از این فیض عظمی باز ماندیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1391ساعت 15:0  توسط محمدعلی خواجه پیری | 

با یکی از دوستان قدیمی که آشنایی ما به سال­های 51 و 52 برمی­گشت برای شرکت در جلسه­ای به مسافرت رفته بودیم. ذکر خیر یکی دیگر از دوستان شد و ایشان گفت پدرشان را دیده­ای؟ پاسخ دادم: خیر؛ ولی اطلاعات نسبتاً خوبی راجع به ایشان دارم. پیشنهاد کرد به دیدارشان برویم. قرار شد اگر بین جلسات فرصتی شد دیداری با ایشان داشته باشیم. خوشبختانه فرصت یک ساعته­ای پیش آمد و ما به دفتر کار ایشان رفتیم که گفتند به علّت کهولت سن به این دفتر نمی­آیند و نشانی دفتری را که متّصل به منزلشان است دادند. اگرچه سه ربع ساعت به اذان ظهر مانده بود و هم ایشان مقیّد بودند نماز اول وقت را ترک نکنند و هم ما مایل بودیم در جماعت شرکت کنیم ولی از این فرصت هم می­شد استفاده­ی مفید کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1391ساعت 13:0  توسط محمدعلی خواجه پیری | 

گرفتاری سختی برایم پیش آمده بود و پنهان می­ کردم. حسّ پدری عجیب است که از چهره­ ی فرزند درون او را می­خواند و در حقیقت می­ بیند و مادر از این هم حسّاس ­تر است و زودتر آگاه می­ شود. مرحوم پدرم عادت نداشتند مستقیم و شفّاف نصیحت کنند بلکه در پیشامدها و یا جریاناتی که احساس شان ایشان را وادار می­ کرد، به صورت داستان یا شرح واقعه ­ای مطلب خود را منتقل می­ کردند. در این جریان هم این­ طور شد و با ذکر خاطره­ ای بسیار زیبا سر صحبت را باز کردند و این­ گونه گفتند:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1391ساعت 15:23  توسط محمدعلی خواجه پیری | 

 جریانی اتّفاق افتاده بود و مرا خیلی به فکر فرو برده بود. اگر بخواهم به صورت کلّی به آن اشاره کنم، اظهارات غیرواقعی در مورد افرادی آن­ هم بر اساس گفته­ های غیر مسئولانه­ ی کسی که واقعاً در شرایطی است که اعتماد به صحبت­ هایش منطقی نیست. قضاوت­ های بدون بررسی کارشناسانه در بسیاری موارد ممکن است تا آسیب به حیثیت افراد و خانواده ­ها پیش رود.

به هر حال حتماً درک می­ کنید که در این شرایط فقط اتّفاقی غیر مادی می ­تواند آرامشی نسبی به انسان دهد. درست است که حال و هوای ماه رجب تسکین دهنده است ولی گویا شرایط استفاده از آن هم باید به نوعی فراهم شود یا بهتر بگویم که خداوند زمینه­ ای مقرّر فرماید تا از دریای رحمتش در این ماه پربرکت بتوان استفاده ­ی مطلوب کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 خرداد1391ساعت 18:5  توسط محمدعلی خواجه پیری | 

از مشکلات سفرهای جمعی، اتلاف وقت به جهت حاضر نشدن برخی در قرارهای مقرّر است. اگرچه این خصوصیّت که برخی به آن بی­توجّه­اند مذموم است و به شدّت از آن نهی شده است ولی گویا از مسائل پذیرفته شده­ی سفر در کشور ما است. واقعاً ملاحظه فرمایید وقتی حدود 20 نفر ساعتی را برای برنامه­ای معیّن می­کنند و همه به آن متعهّد می­شوند امّا برخی با تأخیر زیاد و غیرقابل توجیه سر قرار حاضر می­شوند چه تبعاتی دارد! ضرر اول به هم خوردن برنامه و گاه حذف اجباری برخی برنامه­هاست و دوم این­که تلف شدن وقت سایرین که متعهّد به قول خود بوده­اند. مگر ما مایل نبودیم که یک ساعت بیشتر در حرم مطهّر به زیارت مشغول باشیم؟! ای­کاش این مورد را همه رعایت کنیم و به حقوق دیگران احترام بگذاریم.


برچسب‌ها: بغداد, حرم مطهر, بحرین, تروریست, شرایط امنیتی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 15:17  توسط محمدعلی خواجه پیری | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
محمّد علي خواجه پيري در سال ۱۳۳۱ در خانواده ای مذهبي در محله امامزاده يحيي تهران به دنيا آمد. وي در سال ۱۳۶۳ با همكاري جمعي از علاقه مندان فرهنگي به ويژه مرحوم آيت الله خوانساري دانشگاه آزاد اسلامي واحد اراك را راه اندازي كرد و درسال ۷۱ كانون عترت و قرآن كريم را در دانشگاه آزاد اسلامي پايه گذاري نمود. خواجه پيري در هشتمين دوره انتخاب خادمان قرآن كريم به عنوان خادم قرآن معرفي شد.
به نقل از روزنامه ایران

نوشته های پیشین
هفته دوم تیر 1393
هفته چهارم اردیبهشت 1393
هفته دوم اردیبهشت 1393
هفته سوم فروردین 1393
هفته چهارم اسفند 1392
هفته سوم اسفند 1392
هفته دوم اسفند 1392
هفته سوم آذر 1392
هفته اوّل آذر 1392
هفته چهارم آبان 1392
هفته اوّل آبان 1392
هفته دوم شهریور 1391
هفته اوّل شهریور 1391
هفته چهارم مرداد 1391
هفته سوم مرداد 1391
هفته چهارم خرداد 1391
هفته اوّل اسفند 1390
هفته چهارم بهمن 1390
هفته سوم بهمن 1390
هفته دوم بهمن 1390
هفته اوّل بهمن 1390
هفته چهارم دی 1390
هفته سوم دی 1390
هفته دوم دی 1390
هفته اوّل دی 1390
هفته دوم آبان 1390
هفته چهارم مهر 1390
هفته سوم مهر 1390
هفته دوم مهر 1390
هفته سوم شهریور 1390
هفته دوم تیر 1390
هفته چهارم خرداد 1390
هفته سوم خرداد 1390
هفته دوم خرداد 1390
هفته اوّل خرداد 1390
هفته چهارم اردیبهشت 1390
آرشيو
آرشیو موضوعی
مقدمه
بر آستان ولایت
در محضر فرزانگان
دفاع مقدس
فعالیت های قرآنی کشور
گزارش روز
گزیده های سیاسی
نامه های رسیده
گزارش سفرها
اقامتگاه امام
خاطرات
برچسب‌ها
نماز (2)
بحرین (1)
شفا (1)
ختم قرآن (1)
مسیحی (1)
عتبات (1)
عتبات عالیات (1)
حرم مطهر (1)
سهروردی (1)
عمره (1)
بغداد (1)
شرایط امنیتی (1)
امام صادق (1)
تروریست (1)
نهج البلاغه (1)
مادر (1)
عج (1)
امام زمان (1)
زیارت عاشورا (1)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM