|
قصة العشق لاانفصام لها... |
نمونههای زیادی از رفتار مناسب و نامناسب با پدر و مادر و آثار طبیعی آن دارم که هرکدام میتواند درسی عبرتآموز باشد امّا با این نوشته به این موضوع پایان میدهم و تا همین جا اگر خداوند قلب تذکّرپذیری عنایت فرموده باشد برای اتّخاذ تصمیم جدید در برخورد با پدر و مادر کافی است. در کتابهای درسی دبستان ما آمده بود که پسری به طمع دستیابی به اموال مادرش، او را کشت و جنازهاش را به چاه منزل انداخت و وقتی از منزل خارج میشد در نزدیکی چاه پایش به مانعی برخورد کرد و به زمین افتاد، در همین حال صدای ضعیفی از چاه به گوشش رسید که "آه فرزند نیفتی در چاه" ادامه مطلب [ شنبه 11 شهریور1391 ] [ 23:48 ] [ محمدعلی خواجه پیری ]
[ ]
خداوند توفیقات مادی و معنوی قابل ملاحظهای برای مرحوم پدرم مقرّر فرموده بود، اگرچه در زمینهی مادی رغبتی نشان نمیدادند و معتقد بودند عمرم بیش از این ارزش دارد که صرف توسعهی خارج از نیاز زندگیم شود. و وقتی در مورد این که اگر دستتان باز باشد امکان کمک بیشتری به نیازمندان برایتان فراهم میشود میگفتند وقتم را برای رفع مشکلات نیازمندان صرف کنم بیشتر از مسائل مادی برایشان ارزش دارد. ادامه مطلب [ شنبه 4 شهریور1391 ] [ 0:0 ] [ محمدعلی خواجه پیری ]
[ ]
مرحوم حجّةالاسلاموالمسلمین مولایی را از گذشتههای دور میشناختم چون به قول معروف هممحلّی بودیم. حضرت امام (ره) تولیت حرم حضرت معصومه سلاماللهعلیها و تولیت حرم حضرت عبدالعظیم (ع) را به ایشان واگذار کردهبودند. اگرچه ما از ایشان روی خوش و برخورد جاذب دیده بودیم ولی بعد از واگذاری تولیت این دو حرم مقدّس شهرت داشت که فردی عصبی و تنداخلاق است. برای من پذیرش این خصوصیّت سخت بود چرا که خلاف آن را دیده بودم و ایشان در سن و سالی نبودند که پست و مقام به این شدّت روحیّاتشان را تغییر دهد. با این که بنده در استان مسئولیّت داشتم و قم نیز از شهرستانهای استان بود و طبعاً به علّت اهمیّت و ویژگی آستانهی مقدّسهی حضرت معصومه سلاماللهعلیها و ارتباطش با سازمان ها و نهادها با آن مرتبط بودیم ولی تماسها و امور اجرایی مشترک زیاد نبود که در این مورد بتوانم اظهارنظر کنم زیرا ارتباط بیشتر با فرمانداری قم بود نه با استانداری، تا جریانی اتّفاق افتاد که میتوانست مبنای قضاوت بنده راجع به ایشان شود. ادامه مطلب [ دوشنبه 30 مرداد1391 ] [ 0:0 ] [ محمدعلی خواجه پیری ]
[ ]
استاد بزرگوارمان مرحوم علّامه کرباسچیان در کلاس درس اخلاق در کلاس سوم دبیرستان میفرمود: شیخ انصاری که به شیخ اعظم شهرت دارند عالمی کمنظیر در عالم تشیّع است و شهرتی مثالزدنی در تاریخ اسلام دارد و در حقیقت مرجعیّت عام داشتهاند. و کتب باقی مانده از ایشان هنوز منابع اصلی فقه و اصول در حوزههای علمیّهی شیعه در اقصی نقاط دنیاست. ایشان مادری داشتند که به علّت کهولت سن پوست و استخوانی از او مانده بود و به علّت انواع بیماریها و تحمّل درد و رنج فراوان بسیار عصبی بود. شیخ پرستاری از او را شخصاً به عهده گرفته بود و تمام امورش را به تنهایی انجام میداد. امّا مادر رنج دیده در برخورد متقابل با او بسیار تند بود ولی در کمال تعجّب شیخ در مقابل تندی و گاه اهانتهای مادر زبان به شکر و حمد خداوند میگشود و با نشاط خاصّی از وجود نعمت مادر در درگاه الهی شکرگزاری میکرد. برای استحمام، شیخ با آن مقام و موقعیّت مادر را کول میکرد و به حمام میبرد و بر روی سکوی حمام میگذاشت. دلّاک میآمد و او را به داخل حمام میبرد و شیخ روی سکوی حمام به انتظار مینشست تا ساعتی بعد او را بازگردانند و دوباره او را به کول میگرفت و به منزل میبرد. مادر به علّت فشاری که به بدنش میآمد دچار درد و ناراحتی میشد و از شدّت عصبانیّت به پسر پرخاش میکرد و گاه با دست به سر او میزد ولی مرحوم شیخ با لبخند از مادر تشکر میکرد و آرام شکر خدا را بهجا میآورد. برای شیخ مهم این بود که رسیدگی به مادر را شخصاً انجام دهد و از امکانات فراوانی که در اختیار داشت از جمله بسیاری از بانوان علاقمند او که حاضر بودند با دل و جان از مادرش نگهداری کنند استفاده نکند چرا که خداوند می فرمایند و سالهای سال برنامهی شیخ اعظم به همین منوال بود و کسی کمترین آثار خستگی در او ندید و هر روز او را شاکرتر یافتند تا زمانی که مادر از دنیا رفت و بزرگان بعد از دفن او به دیدن شیخ رفتند و او را در حالی یافتند که باور نمی کردند. رو به قبله نشسته بود و با صدای بلند گریه میکرد و اشک میریخت. با تعجّب علّت این بیتابی و اشک و آه را پرسیدند و پاسخی شنیدند که بر تعجّبشان افزود. شیخ فرمود: با خدای خود راز و نیاز میکنم و میخواهم بدانم چه کردم که این نعمت بزرگ از من سلب شد. پرسیدند کدام نعمت است که از شما سلب شده است؟ تمام زمینه های آقایی و بزرگی برای شما فراهم است و چیزی از آن کاسته نشده است. اگر منظور درگذشت مادر است که امری طبیعی است و هرکس میمیرد و ایشان که بالای 100 سال عمر موفّق داشته جای بیتابی نیست و اگر نعمت دیگری از دست رفته مایلیم بدانیم. شیخ فرمود: آری فوت مادر طبیعی است و او نیز مانند هر انسان دیگری پایانی داشته و عمرش به سر آمده است. از این بابت ناراحت نیستم. نعمتی که از دست دادم این بود که من با تمام وجود در خدمت مادر بودم و با کمال میل هرچه لازم بود انجام میدادم ولی مادرم بیمار بود و خسته و بدنی فرسوده و رنج دیده داشت و تحمّل خود را از درد و ناراحتی زیاد از دست میداد و با من تندی میکرد. من در مقابل با او خوشرویی میکردم و به خدمتم میافزودم و شکر خدا به جا میآوردم و به این ترتیب برای آخرتم توشهای فراهم میکردم حال نمیدانم چه کردم که خدا این نعمت را گرفت و دیگر او نیست که خدمتش کنم و او ترشرویی کند و من ملاطفت و در عوض حسنهای برایم بنویسند. تعبیر بنده این است که شیخ را این خصوصیّات شیخ اعظم کرده است چرا که کم نبودهاند که در فقه و اصول سرآمد بودهاند ولی شیخ انصاری نشدهاند. او خدمات علمی عظیمی به عالم تشیّع داشته است ولی آنچه او را محبوب درگاه خداوند و عزیز دل انسانهای بیشماری کرده این خصوصیّات اوست. رحمت و رضوان الهی بر شیخ اعظم و امثال او که راه صحیح را نشانمان دادهاند و صد افسوس که متابعت نکردیم و از این فیض عظمی باز ماندیم.
[ پنجشنبه 19 مرداد1391 ] [ 15:0 ] [ محمدعلی خواجه پیری ]
[ ]
با یکی از دوستان قدیمی که آشنایی ما به سالهای 51 و 52 برمیگشت برای شرکت در جلسهای به مسافرت رفته بودیم. ذکر خیر یکی دیگر از دوستان شد و ایشان گفت پدرشان را دیدهای؟ پاسخ دادم: خیر؛ ولی اطلاعات نسبتاً خوبی راجع به ایشان دارم. پیشنهاد کرد به دیدارشان برویم. قرار شد اگر بین جلسات فرصتی شد دیداری با ایشان داشته باشیم. خوشبختانه فرصت یک ساعتهای پیش آمد و ما به دفتر کار ایشان رفتیم که گفتند به علّت کهولت سن به این دفتر نمیآیند و نشانی دفتری را که متّصل به منزلشان است دادند. اگرچه سه ربع ساعت به اذان ظهر مانده بود و هم ایشان مقیّد بودند نماز اول وقت را ترک نکنند و هم ما مایل بودیم در جماعت شرکت کنیم ولی از این فرصت هم میشد استفادهی مفید کرد. ادامه مطلب [ یکشنبه 15 مرداد1391 ] [ 13:0 ] [ محمدعلی خواجه پیری ]
[ ]
گرفتاری سختی برایم پیش آمده بود و پنهان می کردم. حسّ پدری عجیب است که از چهره ی فرزند درون او را میخواند و در حقیقت می بیند و مادر از این هم حسّاس تر است و زودتر آگاه می شود. مرحوم پدرم عادت نداشتند مستقیم و شفّاف نصیحت کنند بلکه در پیشامدها و یا جریاناتی که احساس شان ایشان را وادار می کرد، به صورت داستان یا شرح واقعه ای مطلب خود را منتقل می کردند. در این جریان هم این طور شد و با ذکر خاطره ای بسیار زیبا سر صحبت را باز کردند و این گونه گفتند: ادامه مطلب [ دوشنبه 29 خرداد1391 ] [ 15:23 ] [ محمدعلی خواجه پیری ]
[ ]
جریانی اتّفاق افتاده بود و مرا خیلی به فکر فرو برده بود. اگر بخواهم به صورت کلّی به آن اشاره کنم، اظهارات غیرواقعی در مورد افرادی آن هم بر اساس گفته های غیر مسئولانه ی کسی که واقعاً در شرایطی است که اعتماد به صحبت هایش منطقی نیست. قضاوت های بدون بررسی کارشناسانه در بسیاری موارد ممکن است تا آسیب به حیثیت افراد و خانواده ها پیش رود. به هر حال حتماً درک می کنید که در این شرایط فقط اتّفاقی غیر مادی می تواند آرامشی نسبی به انسان دهد. درست است که حال و هوای ماه رجب تسکین دهنده است ولی گویا شرایط استفاده از آن هم باید به نوعی فراهم شود یا بهتر بگویم که خداوند زمینه ای مقرّر فرماید تا از دریای رحمتش در این ماه پربرکت بتوان استفاده ی مطلوب کرد. ادامه مطلب [ سه شنبه 23 خرداد1391 ] [ 18:5 ] [ محمدعلی خواجه پیری ]
[ ]
از مشکلات سفرهای جمعی، اتلاف وقت به جهت حاضر نشدن برخی در قرارهای مقرّر است. اگرچه این خصوصیّت که برخی به آن بیتوجّهاند مذموم است و به شدّت از آن نهی شده است ولی گویا از مسائل پذیرفته شدهی سفر در کشور ما است. واقعاً ملاحظه فرمایید وقتی حدود 20 نفر ساعتی را برای برنامهای معیّن میکنند و همه به آن متعهّد میشوند امّا برخی با تأخیر زیاد و غیرقابل توجیه سر قرار حاضر میشوند چه تبعاتی دارد! ضرر اول به هم خوردن برنامه و گاه حذف اجباری برخی برنامههاست و دوم اینکه تلف شدن وقت سایرین که متعهّد به قول خود بودهاند. مگر ما مایل نبودیم که یک ساعت بیشتر در حرم مطهّر به زیارت مشغول باشیم؟! ایکاش این مورد را همه رعایت کنیم و به حقوق دیگران احترام بگذاریم. برچسبها: بغداد, حرم مطهر, بحرین, تروریست, شرایط امنیتی ادامه مطلب [ یکشنبه 7 اسفند1390 ] [ 15:17 ] [ محمدعلی خواجه پیری ]
[ ]
در زمان غیبت صغری حضرت 4 نماینده داشتند که واسطهی ایشان در مسائل خاص با مردم بودند. بدیهی است که ویژگیها و صلاحیّتهای گوناگون آنان در سطحی بوده که شایستگی نیابت امام عصر ارواحنا فداه را داشتهاند و ضرورتی ندارد روی آن خصوصیّات بحث کنیم چرا که نمایندگی آن حضرت خود بیانگر شخصیّت آنان است. برچسبها: امام زمان, عج, نهج البلاغه, سهروردی, امام صادق, ع, سلمان فارسی ادامه مطلب [ سه شنبه 2 اسفند1390 ] [ 19:30 ] [ محمدعلی خواجه پیری ]
[ ]
خداوند به بعضیها لطف خاص دارد و زمینههایی برایشان ایجاد میکند که به غیرحساب در پروندهی اعمالشان حسنات نوشته شود. یکی از نمونههای آن که برای من بسیار عجیب و گاه باورنکردنی است حضور چهرهای مشابه شخصی است که او را میشناسم. در برخی موارد در عمره یا در عتبات یا مشهد مقدّس پیش آمده که آنقدر فردی شبیه دوست یا آشنایی بوده که به سرعت رفتهام تا او را ببینم و وقتی به او رسیدهام با تعجّب دیدهام فرد دیگری است و همین تصویر مشابه، باعث شده تا به صورت خاص برای او زیارت و دعا کنم. قطعاً این را فیضی برای این افراد میدانم. برچسبها: عمره, عتبات, شفا, نماز, مسیحی ادامه مطلب [ شنبه 29 بهمن1390 ] [ 23:20 ] [ محمدعلی خواجه پیری ]
[ ]
سیّد مرتضی و سیّد رضی: شرح حال این دو شخصیّت برجستهی عالم تشیّع واقعاً شنیدنی است. از کودکی تا پایان عمر سراسر درس زندگی است. آوردهاند که شبی شیخ مفید(ره) در خواب میبیند که حضرت فاطمهی زهرا (س) دستان مبارک حسنین(ع) را گرفته و نزد شیخ آوردهاند و میفرمایند: یا شیخ، علّمهما الفقه یعنی: ای شیخ به این دو فقه بیاموز. صبح که در مسند تدریس نشسته بود و شاگردان فراوانی در حال فراگیری بودند شیخ دید که خانمی بسیار مجلّل و باوقار دستان دو فرزندش را گرفته و نزد شیخ آمد و گفت: یا شیخ علمهما الفقه. شیخ مفید دریافت که این دو کودک وضعیّتی متفاوت از دیگران دارند؛ لذا از کرسی درس پایین آمد و آنها را اکرام کرد و تمامی سعی خویش را در تربیت آنان بکار گرفت و نتیجه آن شد که هردو چه از نظر علمی و چه از نظر معنوی و علاوه بر آن از نظر سیاسی و اجتماعی سرآمد روزگار خویش شدند. ادامه مطلب [ سه شنبه 25 بهمن1390 ] [ 17:52 ] [ محمدعلی خواجه پیری ]
[ ]
در حرم و صحن مطهّر قبور بسیاری از بزرگان قرار دارد و خالی از لطف نیست که در ادامه به برخی از آنان اشاره کنم: - شیخ مفید(ره): مرحوم عبدالله بن محمّد بن نعمان بن عبدالسّلام که لقب شریف مفید را حضرت صاحبالامر(عج) به ایشان عنایت فرمودند، در سال 413 هجری قمری که در 77 سالگی از دنیا رفتند. ایشان وصیّت کردند چون بدن مطهّر امام کاظم (ع) را با آن وضع رقّتبار تشییع کردند حاضر نیستم مراسم کفن و دفن و تشییع رسمی برای من بگیرید. لذا مرا در خانه غسل دهید و کفن کنید و در همان جا دفن نمایید که بنابر وصیّت ایشان عمل کردند. بعدها علماء و بزرگان، مکرّراً خوابهای عجیبی دیدند و مصمّم شدند ایشان را به حرم مطهّر منتقل کنند؛ لذا طی مراسم باشکوهی که نوشتهاند بیش از 80000 نفر در تشییع حضور داشتند، ایشان را از قبرشان در منزل خارج و در حالی که پس از سالها بدن مبارکشان کاملاً سالم بود پس از تشییعی بسیار شکوهمند در پایین پای حضرت کنار قبر استادشان مرحوم ابن قولویه دفن کردند. ادامه مطلب [ شنبه 22 بهمن1390 ] [ 15:26 ] [ محمدعلی خواجه پیری ]
[ ]
مشکل این بود که ما 17 نفر بودیم و کاظمین هم خارج از تصوّر ما شلوغ بود و پیدا کردن محل استراحت بسیار سخت. در کربلا به ما گفته بودند کاظمین خبری نیست و به راحتی جا پیدا میکنید ولی اینطور نبود. قرار شد دو نفر برای یافتن محل استراحت بروند و بقیّه شام بخورند. شام هم در یکی از رستورانهای بر خیابان نزدیک حرم مطهّر ( مرغ بریان) صرف شد، بعد از یک ساعت معطّلی آن دو نفر آمدند و جایی را پیدا کرده بودند. نمیدانم تصوّر شما از هتل و فندق در عراق چیست؟! ولی اگر مشرّف نشده و ندیده باشید قطعاً هرطور هم تصوّر بفرمایید نازلتر از آن است. اتاقی که به ما رسید دو متر و بیست سانتیمتر در چهار متر بود و 4 تخت در آن بود. البته نه تختی که در ذهن شماست؛ بلکه چهار پایه و یک رویه از چوب معمولی مانند تختهایی که سابق در حیاط منزل میگذاشتند و تابستانها روی آن مینشستند بود. راجع به راهرو و سرویس بهداشتی و بقیّه موارد توضیح ندهم بهتر است. برای هر نفر 25000 تومان گرفت یعنی از ساعت 10 شب تا 11 صبح، 100هزار تومان حساب کرد. خوبی این فندق این بود که حداکثر 3 تا 5 دقیقه به صورت پیاده مقابل بابالقبله میرسیدیم. توضیحاتی که دادم برای این بود که در فضای آنجا قرار گیرید والّا برای ما که به عشق بابالحوائج موسیبنجعفر و جوادالائمّه(علیهم السلام) آمده بودیم جا هم پیدا نمیشد اهمّیّتی نداشت و در کوچه و خیابان میماندیم. ادامه مطلب [ سه شنبه 18 بهمن1390 ] [ 15:48 ] [ محمدعلی خواجه پیری ]
[ ]
مطلب پیرامون روایاتی بود که راجع به برآورده شدن حاجات و یا شفای بیماریها و ... است. مرحوم پدرم (ره) هر وقت قصد خوردن داروهای خود را میکرد، وضو میگرفت، به ایوان خانه میرفت و به چهارده معصوم (ع) سلام میداد و بر میگشت سر سجّاده مینشست و برای هر قرص یا کپسول ابتدا صلوات میفرستاد، بعد بسم الله میگفت و یک قرص بر میداشت و میگفت: یا شافی اِشفِ لی؛ یعنی ای شفا دهنده مرا شفا ده. از ایشان حکمت این کار را پرسیدم. گفتند: وقتی بیمار میشوم وظیفهام این است که به طبیب مراجعه کنم. اگر به طبیب حاذق مراجعه کرده باشم عقل حکم میکند داروهای تجویز شدهی او را مصرف کنم ولی شفا و صحّت من به این مواد نیست. بلکه اوست که شفا میدهد مگر در آیهی شریفه دقّت نکردهای که میفرماید: یا نار کونی برداً و سلاماً علی ابراهیم. ای آتش بر ابراهیم سرد و سلامت باش و کوه آتش کمترین آسیبی به حضرت نرساند. توکّل من بر خداوند و توسّل من به ائمّه(ع) برای این است که به این مواد خاصیّت بدهند تا مرا سلامتی رسد. بسیار از این عمل حکیمانه لذّت بردم. ادامه مطلب [ شنبه 15 بهمن1390 ] [ 20:45 ] [ محمدعلی خواجه پیری ]
[ ]
مجبور بودیم با عجله زیارت کنیم. بالای سر حضرت برای نماز زیارت خیلی جا کم است و کمتر از 20 نفر جا میشوند، لذا نوبتی است و معطّلی دارد، اگرچه به من زود جا رسید و موفّق شدم. برای زیارت سرداب رفتم که فکر نمیکردم تا این حد ازدحام جمعیّت باشد. عدّهای از مردان را راه میدادند. صبر میکردند زیارت کنند و سرداب تخلیه شود بعد همین تعداد خانم وارد و خارج می شدند و این کار تکرار می شد، لذا حدود 20دقیقه طول کشید.البته وقتی به سرداب مشرّف شدم علّت را دریافتم. رواق وسیعی زیر زمین ساختهاند که از طریق اتاق تولّد حضرت قائم (عج) به سرداب وصل می شود ولی برای تکمیل عملیّات ساختمانی بسته بود لذا فقط باید از سرداب بازدید میکردیم و خارج میشدیم و حتّی امکان خواندن نماز هم نبود.
ادامه مطلب [ دوشنبه 10 بهمن1390 ] [ 23:9 ] [ محمدعلی خواجه پیری ]
[ ]
خداوند تفضّل فرمود و ما ساعت یک و نیم بعدازظهر به سامرّا رسیدیم. فاصلهی سامرّا تا بغداد 110 کیلومتر است و در حاشیهی دجله قرار دارد. این راه که باید حدّاکثر یک ساعته طی شود به علّت ایست و بازرسیهای متعدّد (هر5کیلومتر) قریب به 2 ساعت و نیم پیموده میشود.نمیدانم چرا در سامرّا حسّ عجیبی به من دست میدهد گویا خاک مرگ بر این شهر پاشیدهاند، از در و دیوار غم و اندوه حس میشود.این هم از مظلومیّت این دو امام بزرگوار است که در چنین فضایی در غربت باشند. ادامه مطلب [ شنبه 8 بهمن1390 ] [ 11:38 ] [ محمدعلی خواجه پیری ]
[ ]
ساعت 4 صبح دوشنبه 26/10/90 مطابق با 22 صفر به حرم حضرت اباالفضل العباس مشرّف شدیم. خوشبختانه خیلی خلوت شده بود. در حقیقت زیارت وداع بود، یک چیزی میگم و یک چیزی میشنوید، ولی حقیقت غیر از اینهاست. مگر میتوان جدا شد؟! اینبار عنایت بیشتری داشتند و ما را 4 روز مهمان کرده بودند. حالا تمام شده و باید خداحافظی کنیم. جای همهی دوستان خالی. زیارت واقعاً دلچسبی بود. برای همه دعا کردم و درخواست کردم به دفعات نصیب تمام علاقهمندان شود. ادامه مطلب [ سه شنبه 4 بهمن1390 ] [ 23:26 ] [ محمدعلی خواجه پیری ]
[ ]
این مطلب را آقا غلام برایم تعریف کرد. اول آقا غلام را معرّفی کنم تا مطلب روشنتر شود. او چندین سال آشپز این کاخ بود، البته سرآشپز بود و نفراتی تحت نظر او کار میکردند. انصافاً آشپز قابلی هم بود. وقتی قبل از رسیدن خانواده به ساختمان رفتم، ایشان از من پرسید برای ظهر چه غذاها و چه دسرهایی آماده کنم؟ گفتم خودمان فکری میکنیم. با تعجّب گفت: این چه فرمایشی است؟ ما حقوق میگیریم که در خدمت شماها و خانوادههایتان باشیم و درست نیست خانم آشپزی کنند. از او پرسیدم مگر شما برای جلسات و مراسم رسمی دولتی غذا تهیّه نمیکردید؟ پاسخ داد: ما در خدمت خانوادهی آقای استاندار بودیم و هرچه خانم دستور میدادند تهیّه میکردیم. پرسیدم برای چند نفر؟ گفت خودشان که تعداد کمی بودند ولی معمولاً مهمانان زیادی داشتند و از طرفی کارکنان کاخ هم غذا میخواهند. ادامه مطلب [ سه شنبه 27 دی1390 ] [ 22:0 ] [ محمدعلی خواجه پیری ]
[ ]
واقعاً مایلم حالات و شرایط حاکم بر آن فضا را هنگامی که آقای خلبان با قاطعیّت گفتند راهی برای نجات نداریم مگر خداوند نظری فرماید روی کاغذ بیاورم ولی گمان نمیکنم درصد کمی از آن را هم بتوانم منتقل کنم. قطع امید از همهی اسباب و ابزار مادی و توجّه به مبدأ خلقت عجیب بود. در آن جوّ غیر قابل توصیف مطالب زیادی مانند برق از صفحهی ذهنم میگذشت و لابد در فکر و ذهن سایرین نیز مشابه آن میگذشت. در آن حال یادم آمد از کسی که منکر وجود خداوند بود و خدمت معصوم (ع) رسید ــ که به گمانم حضرت امام جعفر صادق (ع) بودند ــ به این مضمون خاطرم آمد که فرمودند: در زندگیت دچار حادثهای شدهای که از همهی ابزار و امکانات قطع امید کردهباشی؟ عرض کرد: بلی، مسافر کشتی بودم و در دریا حرکت کردیم که دچار توفانی سهمگین شدیم به طوری که کشتی چون پر کاهی بر دوش امواج متلاطم در حال غرق بود و ما جز به مرگ نمیاندیشیدیم. فرمودند: آیا در آن وضع امیدی در دلت وجود داشت؟ عرض کرد آری در درونم امید فرجی برای نجات داشتم با این که ظاهر امر امیدی نبود. فرمودند: همان خداوند است و در آن لحظه نهاد خدادادت تو را به سوی مبدأ خلقت و هستی یعنی خداوند رهنمون شده است. (مطالب پردازش اینجانب است نه عین کلام حضرت) ادامه مطلب [ شنبه 24 دی1390 ] [ 12:0 ] [ محمدعلی خواجه پیری ]
[ ]
محلّهای بود به نام 33 دستگاه که به جهت وجود 33 منزل سازمانی به این نام مشهور شده بود. محلّهی خوبی بود. ساختمانهای یک طبقه با سقف شیبدار و حیاط بزرگ که با گیاهی به نام مورد که شبیه شمشاد ماست دیوارکشی شده بود و در ورودی منزل نیز نردهای بود و قفل و بست محکمی هم نداشت. ارتفاع موردها قریب 1/8 متر و عرض این دیوار بیش از نیم متر بود و از بیرون هیچ دیدی به داخل نداشت. یک واحد برای استقرار ما درنظر گرفته شده بود ولی روزی که خانواده وارد میشدند حاضر نبود، لذا مجبور شدم آنان را مستقیماً از فرودگاه به کاخ استانداری ببرم، جایی که هیچ تناسبی با زندگی و روحیّهی ما نداشت. ادامه مطلب [ سه شنبه 20 دی1390 ] [ 12:0 ] [ محمدعلی خواجه پیری ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] |